اتحاد امت اسلام
یک سند تاریخی در مورد سیستان
عكس/ بازیگران زن ایرانی در ورزشگاه كوریتیبا
نرگس محمدی به همراه لیندا كیانی در ورزشگاه كوریتیبا
هنر مندان ،ورزشکاران ،پزشکان،اساتید دانشگاه و بسیاری از نخبگان جامعه
میتوانند گروهای مرجع جامعه باشند .که بخش زیادی از جوانان تا مقطعی آنها را
بعنوان الگو برای خود انتخاب میکنند.در این بین هنرمندان چون با حضور در رسانه
و تاثیر و حضور خود رسانه در زندگی مردم نقش و شعاع عمل هنرمندان بسیار
بیشتر و نقش آفرین تر است .از مشکلات فرهنگی جامعه بحث حجاب و عفاف است
اگر هنرمندی نقش حجاب و عفاف را در پرده سینما و یا جعبه سیما به نمایش
بگذارد و خود او در زندگی عامل به آن نباشد آنوقت هم جامعه و هم خودش دچار
تناقض رفتاری میشوند.از هنر مندان کشور این انتظار میرود تا به اعتقادات خود و جامعه
مخاطب احترام بگذارندحاکمان از دیدگاه حضرت علی (ع)باید دارای چه ویژگیهای باشند تا بتوانند عدالت واقعی را در جامعه پیاده کنند
1 .مراجعه فراوان آنها را به تنگاه قرار ندهد
مسئول بزرگوار امروز کسانی که برای حل و یا آسان شدن مشکلات خود پیش شما مراجعه میکنند این را برای خود یک غنیمت بزرگ بدان و هر لحظه شکر خداوند را انجام بده که خداوند این فرصت را به شما داده نه اینکه تلفن خود را خاموش کنی و یا جواب ندهی و پشت درب ریاست خود بنویسی جلسه است وارد نشوی و در دلت بگویی چه آدمای پیله ایی هستند همه اش مزاحم میشوند و پشت درب محل کارت خیل زیاد مردم جمع شوند و این را برای خود شانیت بدانی، اما بدان حل مشکل مردم که موجبات رضایت خداوند را فراهم کند از توفیقات بزرگ است
۲ .در اشتباهش پافشاری نکند
گاهی اوقات بعضی سعی در پاک کردن صورت مسئله را می کنند و یا اشتباه خود را می خواهند با اشتباهی دیگر لاپوشانی کند که همین باعث ایجاد دور باطل تسلسل اشتباه میگردد اما پذیرش اشتباه هم باعث کاهش هزینه و هم ایجاد اعتماد عمومی میگردد
3 .در کشف امور از همه شکیباتر باشد
در تصمیمات خود عجله نکند نه با یک حرف سردیش بالا برود و نه گرمیش نه با یک گزارش و یک حرف کسی را در مسلخ زود باوری خود سر نبرد با بررسی همه جوانب حکم براند چه بسا با یک تصیم عجولانه خانواده ایی و یا گروهی دچار خسران و ضایعه شوند بسیارند آدمای فرصت طلب که دیگران را پله کنند و خود به تماشا بشینند این هنر مدیریت مسئولین است تا هرکس در جای خود و در جهت اهداف عالیه کار کنددنیا محوری مسلمانان
بدون مقدمه عرض کنم که خیلی از رفتارهای جمعی ما می تواند از اینی که هست بهتر و مفیدتر و کم هزینه تر باشد اما متاسفانه بر روش های نادرست خود اصرار داریم ان شاء الله برسد روزی سرلوحه ما اعتدال و میانه روی در امورات باشد .اجمالا بشرح ذیل ناهنجاریهای عمومی که اپیدمی گشته اند بعرض برسانیم و در حد توان برای برگشت قطار خارج شده از ریل اقدام کنیم
1 .خود کم بینی در مورد مصرف تولیدات داخلی در وهله اول جواب میدیم خارجی کیفیت دارد خیلی وقتا ما گرفتار پزتولیدات خارجی هستیم .
2 .علاقه خیلی به پرداختن به کارهای دلالی و واسطه گری تا کارهای مولد و تولیدی
3 .مصرف گرایی جامعه سعی می کنیم از آنچه که هستیم و داریم بیشتر و بهتر جلوه بدهیم حتی در این مورد ضرب ا لمثل داریم (صورت را با سیلی سرخ می کنیم) چرا خود را به زحمت و درد سر بیندازیم آنچه نیستیم و یا نداریم چیزی دیگر نشان دهیم این همان گرفتاری چشم هم چشمی جامعه است
4 .میل به قانون گریزی ما زیاد است .هر کجا قانون به نفع ما است انجام میدیم و هر کجا نیست از کنارش میگذریم این رفتار در حاکمان ما چون بخشی از همین جامعه علاقه مند به قانونگریز هستند این رفتار وجود دارد.شاید معطل شدن بخشی از قوانین مادر در کشور میتواند از این خصلت ما ایرانیان نشات می گیرد چه کارش میشه کرد از ماست بر ما
5 .نگاه بخش زیادی از مردم و علاقه آنها و جهت گیریشان به فرهنگ غرب .این تمایل و همسان سازی ظاهری و حتی زبانی برای بخش زیادی از مردم وجود دارد.خیلی از وقتا بزرگان برای جلوه گری و یا ژست روشنفکری گرفتن چند کلمه شکسته و بسته خارجی در کلامشان میگند تا بیشتر مورد عنایت شوند.در گرفتن مد های لباس از خارجی تبعیت می کنیم
6 .عدم قدرشناسی از بزرگان در زمان حیاتشان تا زنده هستند کلی از آنها انتقاد و ایراد میگیرم تا سر به تیره تراب گذاشت منتقدش تبدیل به مدافع میشود پس فرهنگ قدرشناسی در زمان حیات ما باید بیشتر شود
7 .همه می خواهیم فرمانده ،ناخدا،رهبر..باشیم کمتر به توانایهایمان توجه داریم هر انسانی مزیتی دارد یکی رهبر و فرمانده خوبی است دیگری فرمانبر خوبی، کسی دیگر متفکر خوبی، و یکی متکلم پس سعی کنیم جوهره ذاتی خود را تقویت کنیم
8 .کینه به دل هستیم کسی بظاهر اجحاف کوچکی در حقمان کرد خیلی دیر فراموش می کنیم
9 .در موارد اختلافی بیشتر از احساس و خشم پیروی می کنیم تا عقل و منطق
10 .در معاملات خریدار و فروشنده زیاد بقول عام اهل (چونه)زدن هستیم انگار همه به گفته های هم اعتماد نداریم 11 .غرور پنهان ،کینه پنهان،بدگمانی پنهان ،حسادت پنهان ،بی اعتمادی پنهان در بین کسانی که به ظاهر دوست هستند و حتی فامیل هستند به شدت وجود دارد
12 .خیلی افراد تمناهای شخصی و درونی خود را در مطالبات عمومی قوم خود و یا مذهب خود .. بروز و ظهور میدن تا به مطلوب خود رسیدن همه خواسته ها را به فراموشی میگذارند که این باعث میشه همیشه مردم احساس کنند مطالبات معوق دارند
13 .متاسفانه جامعه ما درمسائل مادی بشدت با هم رقابت دارند تا مسائل معنویی کمتر یافت میشود کسی بگه من یا خانواده من بایستی مثل فلان شخص و یا خانواده اش در امورات معنویی کوشا باشیم یعنی در مسائل معنویی رقابت نداریم
14 .زیاد اهل تعارف هستیم .آقا، خانم بفرما ،نه تورو خدا شما بفرمایید ،نه اصلا راه نداره و....در خیلی زمانها و مکانها گرفتار این تعارفات هستیم
15 .شکرگذاری جامعه کم است خیلی وقتا ما نگاهمان به نداشته هایمان است و آنچه از نعمات مختلف مادی و معنویمان که داریم به فراموشی سپرده میشوند
مطلبی از قبل برای امروز
به نوشته های قبل سری زدم این نوشته در آذر ماه سال ۸۸ نشر شده بود بازخورد آن در تحولات امروز استان قابل مشاهده است
کدام ترکیب مدیریتی برای استان سیستان و بلوچستان مفید است
بسم الله الرحمن الرحیم
کدام ترکیب مدیریتی برای استان می تواند هم رضایت مردم و دغدغه های نظام را برآورده کند
اگر نظام اداری از دولت سازندگی ،دولت اصلاحات و دولت عدالت محور مورد واکاوایی
قرار گیرد و این سوال را بکنیم آیا ترکیب مدیریتی استان در این سه دوره توانسته رضایت مردم را جلب کند
چه تفکری بر نظام مدیریتی حاکم بوده است
در این سه دوره کارمندان و تحصیل کردگان استان در کجای این مدیریت قرار داشتند چه تفکری در برخورد با نیروهای بومی حاکم بود
البته فبل از پرداختن به این بحث یک نکته قابل یاداوری است هدف این نوشته جو حاکم بر مدیریت استان است و نه موارد خاص حال به اجمال تفکر غالب در این سه دوره مدیریت مورد تحلیل قرار می گیرد و همین جا این را یادآوری می کنم همه کسانی که این مقال را می خوانند نسبت به ارائه نظر خود اقدام نمایند
در دولت سازندگی جناب هاشمی ملاک اول برای اداره استان آوردن نیروهای مختلف از پایین ترین رده تا بالاترین آن از خارج استان و این گونه نیروها بسیاری مواقع با کمترین تحصیلات وارد استان میشدند و بعد از مدتی ضمن ورود به مراکز دورههای آموزش مدیریت دولتی نسبت به اخذ مدارک بالا ،در ضمن کار اقدام می کردند و بعد از مدتی ریاست و گرفتن مسولیت انتقال میشدند و در این مدت نسبت به جایگزین خود از همان شهرستان مربو طه اقدام میکردند و این چرخه ورود نیرو و جایگزین آن از خارج استان برای تصدی مسولیتها برای چندین سال تداوم داشت
و نگاه آنهابه نیروهای داخل استان نگاه تحقیر تضیف و پاپوش گذاشتنهای مختلف وزدن برچسبهای مختلف بود
در آن دوره چون نگاه مذهبی افراطی حاکم بود برای نیروهای سیستانی جایگاه کوچکی در نظر می گرفتند و بیشتر از نیروهای به اصطلاح حرف گوش کن و نیروهای ضعیف استفاده میکردند تا جلوی انها هیچ حرفی برای گفتن تداشته باشند و از تمام ظرفیت نیروهای زابل علی رغم هم مذهب بودن استفاده نمی کردند
و برای نیروی بلوچ که در داخل این ادارات کار می کردند بیشترین حق کشی و اجحافها صورت می گرفت
و کار کردن در ادارات برای بلوچ خیلی طاقت فرسا و غیرممکن بود
واز برنامه ریزیهای آن عزیزان این بود که مرکز استان از سازمانها و ادارات کل بعنوان مرکز سیاسی استان را در اختیار داشته باشند و چابهار را بعنوان مرکز اقتصادی بر ادارات ان حکم می راندند
و سرریز نیروهای خود را به شهرستانی مثل ایرانشهر می فرستادند
و چون برای نیروهای شمال استان جایگاه تنگ میشد و هم اینکه در جلوی فشارهای انها کم نیاورند انها را برای ادامه کار و دادن مسولیت به شهرستانهای دیگر استان می فرستادند
و این خود باعث ایجاد تنش بین نیروهای بومی استان می شد
و این سیاست در دوران مسولیت جناب خاتمی ادامه داشت ولی با توجه به اگاهیهای بیشتر مردم و شعارهای دولت دیگر آن فشارها کمتر شده بود ولی چرخه تولید نیرو و دادن مسولیت به همان منوال قبل طراحی و اجرا میشد و در این بین بیشترین نیروی خارج از استان از خراسان و مخصوصا بیرجند بود که اخلاق و منش اداری و اقنصادی خاص خود را دارند
و اینگونه تولید نیرو و دادن مسولیت و شکستن این چرخه برای نیروهای استان اعم از شمال و جنوب ان به یک تابو و کابوس شبانه تبدیل شده بود
تا اینکه دولت عدالت محور سرکار امد و شعار بومی گرای در مدیریت استانها را اجرا کرد و با توجه به فشارهای که آن نوع مدیریت بر مردم استان وارد کرده بود استفاده از نیروی بومی و در دست داشتن مصدر استان به یک رویا تبدیل شده بود که با استانداری اقای دهمرده از بلوچ دانشگاهی گرفته تا کارمند از این انتخاب احساس سربلندی می کردند و استان هم یک تحرک در خود احساس کرد تا نیروهای بومی در کنار هم و با هم برای ابادانی بیشتر استان همدلی و همگرایی بکنند
اما دیری نپایید دوستان شمال استان همان سیاستی که برادران بیرجندی با کل مردم استان روا داشتند انها هم همان سیاست را در مواجهه با نیروهای بلوچ کردند
سیاست انزوا و بی محلی و عدم دادن مسولیت به اینها و خارج کردن انها از چرخه تحولات اداری که این موضوع باعث شد فاصله مردم و مسولین و کارمندان بلوچ از هم زیاد شود
و این سیاست برای مردمی که سالیان سال در کنار هم زندگی می کنند و در اینده نسلهای انها باید با هم زندگی کنند سیاست درست و کارشناسی شده ایی برای اینده استان نبود فقط منفعت تعداد معدودی را که بر مصدر قدرت هستد براورده می کند ولی تمام مردم استان از این سیاست ناراضی هستند
حال با توجه به این موضوعات و داشتن بیش از جندین سال تجربه به نظر شما بهترین راه برای مدیریت استان کدام است
مدیریتی که همه دست در دست هم برای ابادانی استان دل بسوزانند
مدیریتی که از هدر رفت نیروها و امکانات استان جلوگیری کند
مدیریتی که منافع ملی بر منافع مذهبی و قومی ارجحیت داشته باشد
مدیریتی که همه مردم استان احساس رضایت داشته باشند
مدیریتی که تمام مردم استان به راحتی مشکلات کوچک و بزرگ خود را بتوانند بازگو کنند
نگارنده بر اساس تجربیات در حال حاضر راه خوب اداره استان را استفاده تلفیقی از نیروهای خارج استان فقط در حد استاندار و تعدادی محدود در مسولیت های دیگر و بقیه از نیروهای داخل استان از شمال تا جنوب ان در ادارات مختلف در کنار هم و استاندار این توان داشته باشد یک تعادلی بین نیروها ایجاد کند تا در کنار هم نسبت به همگرایی استانی و ملی تلاش کنند
و ما همه موظف هستیم به مسایل استان نگاه ملی داشته باشیم و از دیدگاههای مذهبی و قومی جدا پرهیز کنیم
در پایان از همه خوانندگان تقاضا دارم نسبت به ارائه نظرات خود اقدام نمایند
و این مقال را با نگاهی پیش داورانه و متعصبانه نگاه نکنند از نگاه واقع بینانه بخوانند و نظر بدهند
نوشته شده توسط حسین
رتبه قبولی دانش آموزان استان در کنکور کجاست
رتبه قبولی دانش آموزان استان در کنکور سراسری آخرین است .این یعنی قافله جویای علم استان از قطار سریع السیر علمی همیشه عقب می ماند .این قطار هم آنچنان شتابنده و پرسرعت حرکت می کند که همان مردم برخوردار هم به گرد پای آن نمی رسند .شتاب علمی جهان را تصور کنیم در چه جایگاهی هستند .و دانشگاهای کشور علی الرغم تلاش و جهد علمی آنها اما با آنچه در علوم مختلف وجود دارد باز هم باز ماندگی علمی دارند.حال با این فاصله زیاد علمی که بین استان ما و کشور وجود دارد آیا این شکاف بزرگ به این زودیها قابل ترمیم است .هر ساله این همه جوان بازمانده از ورود به دانشگاهای ملی چه سرنوشتی برای استان متصور است .اگر ورود دانشگاه آزاد و مراکز علمی و کاربردی نبود که جایگاه علمی آنها قابل بحث نیست چقدر بازمانده از تحصیل در مقطع دانشگاه بالابود.فاصله علمی استان از سطح کشور فاصله زیادی است .اگر تا دیروز فاصله زیرساختهای عمومی مثل آب و برق و راه و غیره زیاد بود که هنوز هم وجود دارد.اما امروزه فاصله علمی استان با کشور زیاد است .چه قدر مدیریت آموزش و پرورش به فکر جبران این عقب ماندگیها است .آیا نباید یک شاخص ارتقاء افراد به مسئولیتهای مدیریتهای آموزش و پرورش استان ارتقاء رتبه قبولی دانش آموزان استان در کنکور سراسری باشد.به جد می طلبد مسئولین دولت تدبیرو امید این مهم را از مسئولین اموزش و پرورش استان و کشور بخواهند برای بازماندگی دانش آموزان استان از قبولی دانشگاهای ملی چاره ای اساسی و کاربردی بیندیشند.چرا که با توجه به کمی درآمد خانوارهای استان توان خواندن در دانشگاهای آزاد و غیر انتفاعیهای مختلف را ندارند.به ظاهر و با توجه به تعدد دانشگاهای مختلف ملی در استان و تعداد زیاد دانشجویان غیر بومی نمی تواند پوششی بر عقب ماندگی علمی استان باشد از این همه دانشجو در دانشگاهای ملی چه تعداد بومی استان هستند
به یقین بدانیم دانش آموزان استان که با پایه های علمی پایین و نبود مدیران کیفی در دروس های مهمی مثل ریاضی و فیزیک و شیمی و حتی دربعضی از شهرهای استان حتی تعداد کمی آنها پایین است توان رقابت در ماراتن کنکور که در سطح کشور تفاوت علمی فاحش است را ندارند و این سیر همیشه تکرار میشود
در دانشگاه سیستان و بلوچستان به قولی ۱۶ هزار دانش جو در حال تحصیل است از این همه دانش جو چه تعداد بومی است به یقیین بدانیم ارتقائ تحصیلات دانشگاهی به ارتقای توسعه و امنیت و همبستگی بیشتر می انجامد
اهمیت وحدت در کلام رهبر معظم انقلاب
تشدید اختلاف شیعه و سنی برنامه دشمن برای مقابله با بیداری اسلامی است
آیا کسی می تواند تردید کند که وجود این جریان و پشتیبانی مالی و تسلیحاتی از آن، کار دستگاههای امنیتی و خبیث دولتهای استکباری و دست نشاندگان آنها نیست؟
رهبر معظم انقلاب اسلامی در خجسته سالروز میلاد تاریخ سازِ نبی مکرم اسلام و ولادت پربرکت امام صادق (ع) در دیدار «جمعی از مسئولان کشور، میهمانان کنفرانس وحدت اسلامی و گروههایی از مردم»، با دعوت از جهان اسلام برای برآورده ساختن انتظارات پیامبر خاتم، تاکید کردند: امروز مهمترین مساله ی دنیای اسلام، وحدت است و با وجود همه توطئه ها، آینده امت اسلامی در پرتو «وحدت، آگاهی و بیداری اسلامی»، درخشان و نوید بخش خواهد بود.
حضرت آیت الله خامنهای با تبریک عید سعید میلاد پیامبر اعظم حضرت محمد مصطفی (ص) و ولادت پربرکت امام جعفر صادق (ع)، «آزادی از تصورات و اوهام» و سپس تلاش برای «آزادی از ظلم و ستم حکومتهای مستبد و ایجاد حکومت عادلانه» را دو روش اساسی اسلام برای آزادی بشر برشمردند و افزودند: ملتهای مسلمان باید با ایجاد آزادی درونی و فکری، تلاش کنند با دستیابی به «استقلال سیاسی، استقرار حکومتهای مردمی، برپایی مردم سالاری دینی و حرکت براساس شریعت اسلام»، خود را به آزادی مورد نظر اسلام عزیز برسانند.
ایشان، توطئه ها و تحرکات دشمنان اسلام برای جلوگیری از آزادی حقیقی و سعادت امت اسلامی را، پیچیده و چند بعدی خواندند و خاطرنشان کردند: ایجاد اختلاف میان مسلمانان، محور اساسی ترفندهای استکبار است.
حضرت آیت الله خامنه ای، تلاش 65 ساله برای فراموش شدن مسئله فلسطین و تحمیل وجود رژیم جعلی، جنایتکار و غاصب صهیونیستی بر ملتهای مسلمان را، نمونه ای از تلاشهای مستبدانه امریکا و دیگر زورگویان جهانی خواندند و افزودند: جنگهای 33 روزه لبنان، 22 روزه و 8 روزه غزه نشان داد بجز برخی دولتها که عملاً حافظ منافع بیگانگان شده اند ملتهای مسلمان با هوشیاری، هویت و موجودیت فلسطین را حفظ کرده و به رژیم صهیونیستی و حامیانش سیلی می زنند.
رهبر انقلاب در نگاهی کلان به مسائل جهان اسلام، غافل کردن امت اسلامی از مسئله فلسطین را از جمله اهداف مهم دشمنان اسلام در به راه انداختن جنگهای داخلی، دامن زدن به اختلاف و ترویج تفکرات تکفیری و افراطی برشمردند.
ایشان با ابراز تأسف عمیق افزودند: عده ای تکفیری بجای توجه به رژیم خبیث صهیونیستی، به اسم اسلام و شریعت، اکثر مسلمانان را تکفیر می کنند و زمینه ساز جنگ و خشونت و اختلاف می شوند و به همین علت، وجود این جریان تکفیری، مژده ای برای دشمنان اسلام است.
رهبر انقلاب با اشاره به آیه شریفه «اَشدّاء علیَ الکُفّارِ رُحَماء بَینَهُم» افزودند: جریان تکفیری، این دستور صریح پروردگار را نادیده می گیرد و با تقسیم مسلمانان به «مسلمان و کافر»، آنها را به جان هم می اندازد.
ایشان سؤال کردند: با این وضع آیا کسی می تواند تردید کند که وجود این جریان و پشتیبانی مالی و تسلیحاتی از آن، کار دستگاههای امنیتی و خبیث دولتهای استکباری و دست نشاندگان آنها نیست؟
حضرت آیت الله خامنه ای با توجه به این واقعیات، جریان تکفیری را خطری بزرگ برای دنیای اسلام برشمردند و با توصیه به کشورهای اسلامی برای مراقبت و هوشیاری کامل، افزودند: متأسفانه برخی دولتهای مسلمان، به عواقب حمایت از این جریان بی توجهند و نمی فهمند که این آتش، دامن همه آنها را هم خواهد گرفت.
رهبر انقلاب اسلامی، تشدید اختلافات میان شیعه و سنی و افزایش درگیریهای داخلی ملتهای مسلمان در سه چهار سال اخیر را عکس العمل ستم گران جهانی در مقابل تشدید بیداری اسلامی در تعدادی از کشورها برشمردند.
ایشان افزودند: مستکبران تلاش می کنند برای تحت الشعاع قرار دادن بیداری اسلامی، پیروان مذاهب مختلف اسلامی را با یکدیگر درگیر کنند و سپس با برجسته کردن اقدامات شنیع جریان تکفیری نظیرِ «جویدن جگر انسان های به قتل رسیده»، اصل اسلام را در افکار عمومی جهانیان، زشت جلوه دهند.
رهبر انقلاب اسلامی تأکید کردند: بدون تردید این مسائل یک باره به وجود نیامده است و قدرتهای جهانی برای ایجاد آنها، مدتها برنامه ریزی و سیاستگذاری کرده اند.
حضرت آیت الله خامنه ای مقابله با هر عامل ضد وحدت را تکلیف بزرگ شیعه و سنی و دیگر شاخه های مذهبی خواندند و خاطرنشان کردند: نخبگان سیاسی، علمی و دینی برای ایجاد وحدت در جوامع اسلامی، وظایف سنگینی برعهده دارند.
رهبر انقلاب در همین زمینه، «علمای دنیای اسلام» را به برحذر داشتن ملتها از اختلافات فرقه ای و مذهبی، «دانشمندانِ دانشگاهها» را به تبیین اهمیت اهداف اسلامی برای دانشجویان و «نخبگان سیاسی امت اسلامی» را به تکیه بر مردم و دوری از بیگانگان و دشمنان اسلام فراخواندند و تاکید کردند: امروز مهمترین مساله در دنیای اسلام، وحدت است.
ایشان با اشاره به خروج تدریجی ملتهای مسلمان از زیر بار سلطه مستقیم استعمارگران، هشدار دادند: مستکبران درصددند منافع دوران سلطه مستقیم را با سلطه غیرمستقیم سیاسی، فرهنگی و اقتصادی تامین کنند.
حضرت آیت الله خامنه ای «بیداری و آگاهی»، را تنها راه سعادت امت اسلامی برشمردند و خاطرنشان کردند: امکانات فراوان، موقعیت جغرافیایی ممتاز، میراث تاریخی بسیار ارزشمند و منابع اقتصادی بی نظیر کشورهای اسلامی، می تواند در سایه وحدت و همدلی، عزت و کرامت و آقایی مسلمانان را رقم بزند.
ایشان پیروزی انقلاب اسلامی و استحکام الگوی جمهوری اسلامی را با وجود 35 سال توطئه های گوناگون مستکبران، از نشانه های آینده نوید بخش امت اسلامی دانستند و تأکید کردند: به فضل الهی ملت ایران و نظام اسلامی روز به روز قوی تر، ریشه دار تر و مقتدر تر خواهد شد.
برای اتحاد تلاش واقعی کنیم
باسم الله الرحمن الرحیم
برای موجود زنده آب ،غذا ،نور و ...از آن نیازهایی هستند که در هیچ استدلال و توچیهی نمی گنجند. به این معنا کسی نمی تواند بپرسد چرا موجود زنده غذا می خورد چون نیاز به زنده ماندن او در خوردن و آشامیدن است .اگر تک تک هر فرد و خانواده را اتم ها و مولکو لهای یک جامعه در نظر بگیریم در کنار هم بودن و متحد بودن و قوام جامعه در اتحاد و تنیدگی اعضای آن است یعنی اتحادووحدت و یکپارچگی نیاز زیستی جامعه است .همانطور که غذا بایستی در تار و پود موجود زنده برای زنده ماندن آن نفوذ کند اتحاد هم در درون تک تک اعضای جامعه ورود پیدا کند تا صلابت و استحکام جامعه خدشه ناپذیر گردد.هر ساله به مناسبت میلاد با سعادت و فرخنده منجی بشریت خاتم رسل حضرت محمد مصطفی (ص)هفته ایی درباره این عنوان برگذار می کنیم و همیشه شعار وحدت را سر می دهیم بسیار خوب است .اما بهتر است آن را به شعور عملی و یک راهبرد اساسی و با خدشه دار کنندگان آن برخورد عملی و با ناباوران به آن
به عنوان جاهلان که نیاز به ارشاد و راهنمایی دارند برخورد کرد و یا به عنوان عمله های دشمنان اسلام که بایستی تکلیف آنها را روشن کرد.
چه عواملی باعث خدشه در وحدت ملت میشود
1 .نگاه ابزاری به این نیاز اساسی جامعه و فاصله گرفتن از شعار
2.عدم اجرای یکسان همه بندهای قانون اساسی
3 .عدم توزیع یکسان منابع مالی در سطح کشور
4 .عدم شایسته سالاری و تقوا محوری در واگذاری امور
5 .تضییع حقوق و ایجاد تبعیض و حتی احساس آن در افراد بعلت داشتن مذهب و یا قومیت خاص
6 .عدم احترام به اعتقادات همدیگر و یا توهین به یکدیگر
7 .مطرح کردن اختلافات مذهبی در رسانه های عمومی و سطح عمومی جامعه با هر سطح سواد
8.عدم اعتماد به بخشی از جامعه که منجر به اخذ تصمیمات ناصواب می گردد
9 .عمومیت ندادن جرائم شخصی به کلیت جامعه مبارزه جدی با قانون شکنان اداری و غیر اداری و مبارزه بی امان و حرکت انقلابی با رشوه بگیران و رانت خواران و مفسدین
10.تلاش در جهت اجرای منویات رهبر معظم انقلاب در جذب حداکثری و دفع حداقلی نیروها
اگر یک نگاه واقعه بینانه به دور و بر خودمان بیندازیم کمتر ملتی را می توان یافت که این همه زنجیره مستحکم برای اتصال و اتحاد داشته باشند از خداپرستی ملت، قران، پیامبر،قبله
اسلام عزیز ،تاریخ ملی کهن اگر ما کمی از زیاده خواهی فاصله گرفته و نگاه منطقی و عدالت محور را در سز لوحه زندگی اجتماعی ،سیاسی ،فرهنگی ...خود کنیم جامعه فاضله و شهری برای بهتر زندگی کردن دور از دسترس نیست خیلی نزدیک است .به نزدیکی نگاه محبت آمیز به هم
در پایان پیشنهاد میگردد قانونی در مجلس شورای اسلامی وضع شود هر فرد و یا نهادی کاری و عملی و حرفی و نوشته ای در جهت اختلاف جامعه نوشت و یا گفت برایش مجازاتی در نظر گرفته شود
تقویت و توسعه تقوای الهی
تقوا ،معیار و سنجش عملکرد انسان ، در ابعاد مادی و معنویی است.تقوایعنی در هر لحظه فرد در محضر قدرت لایزال حق خود را مجسم کردن وقتی تقوا در زندگی کسی نهادینه شد دیگر آن فرد، خودش مامور، خودش است هم مامور است و هم قاضی آن وقت نه حقی ضایعه می کند و نه منکری را انجام می دهد و نه دست از معروفی می کشد آنچه که برای خود بد می داند برای جامعه و دیگران بد می داند اما متاسفانه تقوا در جامعه اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ما در محاصره نیروهای خطرناکی افتاده که آن را از رمق انداخته اند.ریا ،ربا،دروغ ،تهمت،تکبر،حسادت ،حرص و...اینها آن تیرهای خطرناکی است که هر روز بر تنه تکیده تقوا می خورد و هر روز در جامعه ما ضعیفتر میشود .اما این رذایل اخلاقی خود را در لباسهای به ظاهر عام پسند و توجیه گر ستر می کنند.مصلحت اندیشی در اجرای حدود الهی هم باعث تضعیف تقوای جامعه میشود.گروهای مرجع جامعه اگر در رفتار و عمل خود پایبند به اعمال حسنه نباشند یعنی عملشان با حرفشان هماهنگ نباشند موجب تضعیف تقوای اجتماعی میشوند.با این مقدمه میخواهم به این بپردازم تقوای سیاسی اجتماع ما کجا قرار دارد.در مواجه با منفعت های گروهی ،مذهبی ،قومی ،زبانی مولفه تقوا کجا قرار دارد .آیا در اتخاذ تصمیمات و اجرای آنها چقدر بر مدار تقوا عمل می کنیم .در انتخاب همکاران چقدر توجه به تقوای آنها داریم در عمل آیا تقوا را بر هم مذهب بودن ،هم زبان بودن ،هم قوم بودن ترجیح داده ایم یا نه آن اشتراکات را بر تقوا .چقدر از عدم توجه به تقوای افراد باعث کاهش بهره وری و هدر رفت امکانات گردیده تا چه اندازه باعث ناراضی مردم شده است .در کاهش بسیاری از جرایم اجتماعی و اداری تاثیر گذار است .همانطور که در درمان جسمی پیشگیری بر درمان اولویت دارد.آیا در درمان امرض اجتماعی کیمیایی از تقوا برای پیشگیری از وقوع جرم بهتر یافت میشود.آیا بجد نظام ما ز به تقویت بنیانهای تقوا نیاز ندارد.آیا در کاهش بسیاری از پرونده های قضایی و اداری که سالیان برای رسیدگی آن وقت نیاز است و باعث از بین رفتن وقت و انرژی جامعه میشود نمی گردد .آیا باعث تقویت حس اعتماد عمومی نمی گردد.بسیاری از ریا کاریهای سیاسی و اجتماعی و چند چهره گی افراد از بین میرود .
| تحولات همگرايانه زيادي خصوصا بعد از انقلاب اسلامي، در فضاي جهان اسلام از خاستگاه مشترکات شکل گرفته است ولي تا دست یابی به وضعیتی فعال، پر کارکرد ، شاکله ساز ، مناسبات پرداز و تاثیر گذار فاصله بسیار داریم. |
به گزارش شیعه آنلاین، رييس مرکز تحقيقات اسلامي مجلس شوراي اسلامي "اجتناب از دعوت یکدیگر به اهتداء"، "تمرکز بر مشترکات علمی"، و "رعايت انصاف و احترام در قبال یکدیگر" را سه اصل لازم الرعايه براي تنظيم مناسبات و ارتباط سازنده ميان علماي شيعه و سني ذکر کرد.حجت الاسلام والمسلمين احمد مبلغي در نشستی پیرامون مناسبات علماي شيعه و سني در قم گفت: برقراری ارتباطات بین شیعه و سنی جهت خدمت مشترک به امت اسلامی بدون رعایت این اصول، یا به مناسبات منتهی نمی شود یا اگر بشود فاقد دوام یا عمق کافی است، و یا حتی مضر خواهد بود. وي با اشاره به اينکه متاسفانه ما به مطالعات خرد بسنده کرده ایم گفت: مطالعات کلان معطوف به تنظیم و تعریف نوع مناسبات و تبیین ضوابط و قواعد آن در موضع ضعف قرار دارد؛ اگر نگوییم که در وضعیت صفر به سر می برد. وي ادامه داد: اهمیت نگاه های کلان در این است که مناسبات را که امري چارچوب ساز و شاکله ساز است را محقق می کند و با تحقق آن هر طرف با امنیت کافی وعقلانیت لازم به تعامل با دیگری می پردازد و چنین تعاملی مشکلات امت اسلامی که متشکل از شیعه و سنی هستند را حل می کند. وی گفت: تحولات همگرايانه زيادي خصوصا بعد از انقلاب اسلامي، در فضاي جهان اسلام از خاستگاه مشترکات شکل گرفته است ولي تا دست یابی به وضعیتی فعال، پر کارکرد ، شاکله ساز ، مناسبات پرداز و تاثیر گذار فاصله بسیار داریم. وي ادامه داد: مشترکات می تواند کانونی فعال برای فعالیت های مشارکت جويانه علماي شيعه و سني در کنار یکدیگر باشد به شرط آن که سه اصل یاد شده را رعایت کنند. حجت الاسلام والمسلمين مبلغی رييس دانشگاه مذاهب اسلامي با اشاره به اينکه مشترکات نقش اساسي در همگرايي، تعالي، ارتباط انساني و تعاملي دارد و اصولا پرلايه و پرظرفيت هستند، افزود: همیشه می توان نقطه اساسي مشترکی را با هر کس پيدا و بر اساس آن با او گفت و گو کرد، ولی باید دانست شیعه و سنی نیازی به چنین تلاشی ندارند؛ چرا که لیست بلند بالا و تمام نشدنی از مشترکات در مقابل روی آن ها قرار دارد. |
تا کی تندرویی و توهین به هم
هر چه از باب وحدت و انسجام جامعه اسلامی گفته شود تا به نقطعه ایده آل برسد کم است .به فراخور موقعیت هر مسلمان همه وظیفه دارند تا برای اتحاد واقعی تلاش کنند.اتحادهای مصلحتی و شعاری ره به جایی نمی برد .این به آن معنا نیست که همه به مانند هم باشند آما این شدنی است که همه به آنچه دیگران باور دارند احترام بگذارند.ما بجای نهادینه کردن اختلاف در فقه که این امر مسلمی در دین است بیشتر آن راتبدیل به نزاع و جنگ می کنیم که این امر در راستای اهداف یهودیت و ملل استعماری غرب و شرق و یا منفعت طلبی های قومی و مذهبی است . بایستی در این خصوص خیلی حرفه ای و مدرن بیندیشیم که آنچه بعنوان اعتقاد ایمانی گروه دیگر محسوب میشود از تعرض گفتاری و عملی مصون بماند و این عقلانی ترین کار ممکن است .این نیاز در نقاطی از کشور و یا جهان که گروهای مختلف مذهبی زندگی می کنند بیشتر احساس میشود.در کشور ما و مخصوصا سیستان و بلوچستان این مهم یک امر همیشگی و حیاتی است که نگاه ودیدگاه مذهبی یک نگاه احترام محور و انسان محور باشد. خداوند با همه عظمت و کبریایی خود زمانی که انسانی از روی جهل و نادانی سنگی، چوبی،تمثال انسانی ،یا حیوانی را بعنوان خدا می پذیرد و خداوند با همه قدرت خود ناظر بر نادانی مفرط و حقیقی این انسان است باز به مسلمانان اجازه توهین به آن چوب و سنگ و غیره را نمی دهد وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ للّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْم ٍو آنهايى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى خدا را دشنام خواهند داد
.چرا چون بی ادبی و اسائه ادب از جانب یک مسلمان دور از شآن اوست نباید انسان مرتکب بی ادبی و لگوزی شود .زندگی مسالمت آمیز طولانی و دراز مدت مردم این استان شاهد عینی این مهم است اگر بخشهای زیادی از استان تحقیق میدانی شود چه بسیار از خانواده ها هستند که سر یک سفره شیعه و سنی در کنار هم زندگی می کنند. ما متاسفانه این مسئله حیاتی از طرف دو نگاه متعصب محور داخلی و اندیشه سیاه تکفیری خارجی در تهدید و احساس ناامنی است
1 .یک گروه همین های که در سالیان اخیر با انجام عملیاتهای انتحاری دست به کشتن آدمهای بیگناه می زنند و یک معظل وارداتی از آنسوی مرزهای مملکت که مورد تایید هیچ عقل سلیمی نیست و خوشبختانه مردم هوشمند و نخبگان دلسوز با راهنماییهای به موقع و اعلام انزجار و برائت از این اعمال برای همه مردم روشنگری کردند آما آنچه امروز در کشورهای منطقه می گذرد و خون هزاران انسان بیگناه ریخته میشود بایستی درس عبرتی برای همه مردم مسلمان ایران باشد .که نتیجه تندرویی و اختلاف همانیست که در کشورهای منطقه در
حال انجام است میوه تلخ آن آوارگی ،ریختن خونهای جوانان ،هتک حرمت زنان و ظلم به کودکان و پیران است .سالیان طول می کشد تا آثار هولناک و دهشتناک این کارها از اذهان مردم این کشورها از بین برود شاید چندین نسل به نوعی سوخته شوند .
2 .یک گروه تندرو هر گونه اهانت به مقدسات را برای خود جایز می دانند .بعضی وقتا عملا فراموش می کنند این کشور نیاز به اتحاد ملی دارد به نظر می رسد چرا در اتحاد ملی مملکت دینی توجه نکنیم چرا انسان محوری نیندیشیم همه ملت ایران اعم از مسلمان و غیر مسلمان تا همه زیر سایه اسلام به بالندگی ملی بیندیشند . اما بعضی دوست دارند با بیان و بزرگنمایی اختلافات مذهبی و تحریک احساس مذهبی یک تقابل بین مذاهب بوجود بیاید که متاسفانه در غلیان احساسات مرگ عقل و منطق آغاز میشود .از هر گونه اقدامی که در تضاد با منافع ملی و اتحاد و انسجام ملی است بیشتر از دیگران حساس باشد .و از ایجاد هر گونه شکاف ملی بشدت پرهیز کند.
------------------------------------------------------
متاسفانه تندرویی و تعصب جاهلانه در اهل سنت و اهل تشیع وجود دارد و از انکار ظاهری آن هم انتفاعی حاصل نمیشود.سئوال این است چه باید کرد .وظیفه هر شخصی و یا هر نهادی و در مجموع وظیفه حاکمیت و ملت چیست .آیا باید در مقابل تندروان منفعل بود .آیا باید اجازه داد آنها هر کاری انجام بدهند.آیا جهان اسلام تمام مشکلاتش حل شده است .مانده فقط بحثهای مذهبی و طلبگی و اگر حل نشد هر گروهی به فراخور زور و بازویش بر دیگری بتازد.آیا اسلام پیام آور وحدانیت و سعادت بشر که امروز این دو مذهب نماینده آن در جهان هستند می تواند با این جنگها و اختلافات درونی پیام وحی و رسالت انبیا را به گوش جهانیان برساند.چرا جان و مال و آبروی مسلمان براحتی توسط مسلمان دیگر از بین میرود و هتک حرمت میشود.این اعمال چه منفعتی برای اسلام و بشر امروزین دارد.مسلمانی که در فکر از بین بردن همنوع خود است پس چه کسی ندای وحدانیت اسلام را به گوش ملل جهان برساند .نتیجه این اختلافات مسلمانان که مردم میانمار زنده زنده در آتش کباب میشوند.یک انسان حاضر نمیشود حیوانی را در آتش بسوزاند و یا غیر شرعی آن را بکشد ولی با کمال تاسف در جهان متمدن امروز انسانها در آتش جزغاله میشوند و ما عکسهای این جنایات را می بینیم و دلمان تکانی نمیخورد.اگر در جنگلی چند تا حیوان را سر ببرند و بیندازند سازمانهای حقوق حیوان صدایشان بلند میشود ولی گرداندگان این دستگاهای فریب کار از سوزاندن انسانها جیک نمی زنند حتما جرمشان مسلمان بودن است .اما با کمال تاسف من و مای مسلمان یا گرفتار بحثهای تاریخی 1400 سال بیشتر هستیم و یا در تلاش اثبات حقانیت یکی و طرد و تکفیر دیگری هستیم و هر چه اسلام فریاد می زند من دین تعادل و اعتدال هستم اما در ذهن من فقط یا افراط است و یا تفریط امام خمینی «ره» فرمودند:
آنهایی که می خواهند بین اهل سنت و تشیع فاصله ایجاد کنند نه سنی هستند و نه شیعه. آنها اصلا به اسلام کاری ندارند والا کسی که به اسلام اعتقاد داشته باشد در زمانی که ما باید با وحدت مسلمین پیروز بشویم به اختلافات و مسائل اختلافی دامن نمی زند. اینها نیست جز اینکه قدرتهای بزرگ فهمیده اند آن چیزی که آنان را عقب زده است اسلام و وحدت مسلمین و برادری بین همه امت اسلامی است از این جهت شروع کرده اند اختلاف ایجاد کنند… ما با هم برادر بوده و هستیم و خواهیم بود مصلحت ما مصلحت شماست . ما همه باید اسلام و قرآن را حفظ کنیم … هرگونه اختلاف به ضرر اسلام و به نفع دشمن به نفع آمریکا واسرائیل است .
٪٪٪٪٪؟؟؟؟؟
همه ملت ایران آرمانشان است که کشوری سربلند و توسعه یافته داشته باشند و همه این آرزو را دارند تا به نوبه و توان خود در این آرمان همگانی مشارکت داشته باشند .این نه یک تعارف سیاسی است و نه یک خواسته منفعت طلبانه، .چرا و جگونه ،.طبع و سرشت انسان را خداوند در سازندگی گذاشته است .خداوند همه مواد اولیه را برای ساختن این جهان در طبیعت به ودیعه گذاشته است .در کنارهم گذاشتن و آمیختن این مواد و استخراج آن را از دل طبیعت در درون مایه انسانها گذاشته تا در کنار آبادانی دنیا به تعالی روحی و روانی نزدیک شوند.این همه جنب و جوش و تحرک در بشر جواب دادن به خواسته درونی آنها برای مشارکت در ساختن دنیا است . طبیعت و سرشت انسانها از یک منبع واحد آفریده شده و الهام شده و در سرشت طبیعی هیچ فرقی ندارند و نهاد بشر شرقی و غربی و این قوم و آن قوم ندارد .ساختن این دنیا و مشارکت در آن در نهاد انسانها است و جواب دادن به این نیاز یک میل درونی و فطری است .زندگی تمام انبیاء و برزگان دین مبرهن این نکته است که در جهت آبادانی دنیا مشارکت کرده اند یک نیاز جسمانی است همانطور که انسانها برای نیاز روحانی محتاج بندگی خدایی واحد هستند ..همه ملتها و انسانهای که در دنیا طی ادوار مختلف تاریخ توانسته اند پیشرفت کنند و سرآمد دوران خود شوند به این نیاز فطری خود که نیاز مشارکت در ساختن وطن و یا آن محدوده جغرافیایی خود، جواب همگانی داده اند و همه را برای ساختن به مشارکت طلبیده اند .توانسته اند بیرق پیشرفت را بلند کنند و هیچ نگاهی گروهی و عقیدتی به این موضوع نداشته اند .نهاد خانواده کوچکترین مجموعه اجتماعی است اگر همه اعضاء برای اهداف خود تلاش و مشارکت داشته باشند و همه افکار در جهت اهداف پیشرفت خانواده متمرکز باشند در آن موفقیت بوجود می آید ولی اگر هر کسی به فکر خودخواهی و منفعت طلبی خودش باشد افکار در تضاد هم باشند نتیجه آن اختلاف و دور ریز همه موقعیت های مادی و معنویی خواهد بود .بایستی به این باور ویقین برسیم که ملت یک خانواده بزرگ هستند و زمینه مشارکت همه آنها برای رسیدن به اهداف بزرگ فراهم شود با این حال مردم بلوچ و مجموعه اهل سنت در جهت جوابگویی به این خصلت طبیعی بشر که همان میل به ساختن و تولید است زمینه لازم و کافی را برای خود مهیا ندیده اند .بایستی برای دلسوزان مملکت و مسئولان آن این یک افتخار باشد که ملت برای ساختن و مشارکت در آن این همه علاقه مند هستند و این علاقه مندی با بهترین وجه پاسخ داده شود تا به یاس و ناامیدی تبدیل نشود .
آرمان مردم در کشور این است که بر اساس قانون با آنها رفتار شود و باز این هم یک افتخار برای مسئولان باشد که مردم در مدارو مختصات قانون مطالبات ،خود را مطالبه می کنند .فصل سوم قانون اساسی حقوق ملت را به خوبی تصریح کرده است
اصل 19 ـ مردم ایران از هر قوم و قبیله که باشند از حقوق مساوی برخوردارند و رنگ، نژاد، زبان و مانند اینها سبب امتیاز نخواهد بود.
اصل 20 ـ همه افراد ملت اعم از زن و مرد یکسان در حمایت قانونقرار دارند و از همه حقوق انسانی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی وفرهنگی با رعایت موازین اسلام برخوردارند.
اصل 21 ـ دولت موظف است حقوق زن را در تمام جهات بارعایت موازین اسلامی تضمین نماید و امور زیر را انجام دهد:
1 ـ ایجاد زمینههای مساعد برای رشد شخصیت زن و احیای حقوق مادی و معنوی او.
2 ـ حمایت مادران، بالخصوص در دوران بارداری و حضانت فرزند،و حمایت از کودکان بیسرپرست.
3 ـ ایجاد دادگاه صالح برای حفظ کیان و بقای خانواده.
4 ـ ایجاد بیمه خاص بیوگان و زنان سالخورده و بیسرپرست.
5 ـ اعطای قیمومت فرزندان به مادران شایسته در جهت غبطه آنهادر صورت نبودن ولی شرعی.
اصل 22 ـ حیثیت، جان، مال، حقوق ، مسکن و شغلاشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردی که قانون تجویز کند.
اصل 23 ـ تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس رانمیتوان به صرف داشتن عقیدهای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد.
اصل 24 ـ نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادندمگر آن که مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد. تفصیل آن راقانون معین میکند.
اصل 25 ـ بازرسی و نرساندن نامهها، ضبط و فاشکردنمکالمات تلفنی، افشای مخابرات تلگرافی و تلکس، سانسور، عدممخابره و نرساندن آنها، استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع استمگر به حکم قانون.
اصل 26 ـ احزاب، جمعیتها، انجمنهای سیاسی و صنفی وانجمنهای اسلامی یا اقلیتهای دینی شناخته شده آزادند، مشروط بهاین که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی واساس جمهوری اسلامی را نقض نکنند. هیچکس را نمیتوان ازشرکت در آنها منع کرد یا به شرکت در یکی از آنها مجبور ساخت.
اصل 27 ـ تشکیل اجتماعات و راهپیماییها، بدون حملسلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.
اصل 28 ـ هر کس حق دارد شغلی را که بدان مایل است ومخالف اسلام و مصالح عمومی و حقوق دیگران نیست برگزیند.
دولت موظف است با رعایت نیاز جامعه به مشاغل گوناگون برایهمه افراد امکان اشتغال به کار و شرایط مساوی را برای احرازمشاغل ایجاد نماید.
اصل 29 ـ برخورداری از تامین اجتماعی از نظر بازنشستگی،بیکاری، پیری، از کارافتادگی، بیسرپرستی، در راهماندگی، حوادثو سوانح و نیاز به خدمات بهداشتی و درمانی و مراقبتهای پزشکیبه صورت بیمه و غیره حقی است همگانی.
دولت مکلّف است طبق قوانین از محل درآمدهای عمومی و درآمدهای حاصل از مشارکت مردم، خدمات و حمایتهای مالیفوق را برای یکیک افراد کشور تامین کند.
اصل 30 ـ دولت موظف است وسایل آموزش و پروش رایگان رابرای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایلتحصیلات عالی را تا سرحد خودکفایی کشور به طور رایگانگسترش دهد.
اصل 31 ـ داشتن مسکن متناسب با نیاز، حق هر فرد و خانوادهایرانی است، دولت موظف است با رعایت اولویت برای آنها کهنیازمندترند بخصوص روستانشینان و کارگران زمینه اجرای این اصلرا فراهم کند.
اصل 32 ـ هیچکس را نمیتوان دستگیر کرد مگر به حکم وترتیبی که قانون معین میکند. در صورت بازداشت، موضوع اتهامباید با ذکر دلایل بلافاصله کتبا به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثرظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجعصالحه قضائی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهمگردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات میشود.
اصل 33 ـ هیچکس را نمیتوان از محل اقامت خود تبعید کردیا از اقامت در محل مورد علاقهاش ممنوع یا به اقامت در محلیمجبور ساخت، مگر در مواردی که قانون مقرر میدارد.
اصل 34 ـ دادخواهی حق مسلم هر فرد است و هر کسمیتواند به منظور دادخواهی به دادگاههای صالح رجوع نماید، همهافراد ملت حق دارند اینگونه دادگاهها را در دسترس داشته باشند و هیچکس را نمیتوان از دادگاهی که به موجب قانون حق مراجعه بهآن را دارد منع کرد.
اصل 35 ـ در همه دادگاهها طرفین دعوا حق دارند برای خودوکیل انتخاب نمایند و اگر توانایی انتخاب وکیل را نداشته باشندباید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم گردد.
اصل 36 ـ حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریقدادگاه صالح و به موجب قانون باشد.
اصل 37 ـ اصل، برائت است و هیچکس از نظر قانون مجرمشناخته نمیشود، مگر این که جرم او در دادگاه صالح ثابت گردد.
اصل 38 ـ هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار و یا کسب اطلاعممنوع است، اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیستو چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است.
متخلف از این اصل طبق قانون مجازات میشود.
اصل 39 ـ هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانوندستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعیدشده به هر صورت که باشدممنوع و موجب مجازاتاست.
اصل 40 ـ هیچکس نمیتواند اعمال حق خویش را وسیله اضرار بهغیر یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد.
اصل 41 ـ تابعیت کشور ایران حق مسلم هر فرد ایرانی است ودولت نمیتواند از هیچ ایرانی سلب تابعیت کند، مگر به درخواستخود او یا در صورتیکه به تابعیت کشور دیگری دراید.
اصل 42 ـ اتباع خارجه میتوانند در حدود قوانین به تابعیتایران درایند و سلب تابعیت اینگونه اشخاص در صورتی ممکناست که دولت دیگری تابعیت آنها را بپذیرد یا خود آنها درخواستکنند.
ملت ایران در مشارکتهای افقی از قبیل شرکت در راهپیماهیها مختلف و در صحنه هایی که مربوط به دفاع از انقلاب و نظام بوده هیج کوتاهی و اهمال کاری نکرده اند اما در آن طرف در مشارکتهای عمودی که به وظیفه دولت و حاکمیت برمی گردد که همان ایجاد زمینه برای مشارکت در ساختن مملکت مهیا نشده است
مواردی هستند اگر در عمل نسبت به رفع آن اقدام شود می تواند از کارهای ماندگار دولت تدبیر و امید جناب دکتر روحانی باشند و با توجه به نامگذاری این دولت بنام تدبیر و امید و راهبرد اعتدالگرایانه جناب دکتر این امید است روی مشکلات مردم با تدبیر برنامه ریزی کنند و مشکلات کوچکی فقط مشمول زمان شده اند حالا بعنوان مطالبه مطرح شده اند حتی می توان گفت اگر به قانون عمل شود ما مشکلی نخواهیم داشت اما مشکل از وقتی است که ما به قانون عمل نمی کنیم
1 .شعار وحدت ،چرا هنوز می گوییم شعار، کی و چه زمانی این وحدت را به شعور و عمل تبدیل کنیم ،آیا بیش از سه دهه کافی نیست ما به این مهم براساس نص صریح قرآن کریم وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ چنگ بزنیم و در حرف و عمل آن را نصب العین خود قرار دهیم . حرف و عمل به تفرقه را در نهان و آشکار جرم و خیانت به کشور تلقی کنیم و چه در تقسیم فرصت ها و یا تحمل مشکلات همه را به اتحاد و یکپارچگی دعوت کنیم و زیاده خواهان و فرصت طلبان را با منطق و عمل به اعتدال گرایی بسویی وحدت دعوت کنیم
2 .اعتماد و ایمان در تواناییهای همه ملت ایران ،بعضی از تنگ نظران و کوتاه فکران تمام تلاش خود را می کنند که بی اعتمادی بین اقوام و مذاهب را در ارکان مختلف نظام زنده و بارور کنند و از این منظر فقط برای خود کلاهی نمدی بدوزند .هرچه بی اعتمادی بیشتر شود از آن طرف شعاع و محیط دایره اختلاف بیشتر میشود .هر چه گفتگو بیشتر گردد بدگمانی های توهم زا نسبت به هم کمتر میشود و زمینه ارتقای اعتماد عمومی در جامعه بیشتر میشود .وقتی نگاه از بالا به پایین تغییر کند و به این باور رسیده باشد که همه انسانها دارای تواناییهای به الفعل هستند.و از توانمندی افراد در جهت توسعه استفاده بهینه شود.در نبود احزاب فراگیر و شناسامه دارمدیریتهای محفلی و شبانه در سیستمهای اداری قوت می گیرد و این مدیریتها از حضور هر توانمندی به شدت احساس خطر می کنند .خود را در دید قضاوت همگانی و یا مشارکت همه جانبه تن نمی دهند و در حلقه انحصار مدیریتی هر آنچه دلشان می خواهد انجام می دهند لذا حلقه مفقوده توسعه استان مدیریت مشارکتی است .هر گونه مقاومت یعنی ظلم به استان و کشور می باشد. اما این هنر مدیریت است که از توان و انرژی نیروی کار خود به بهترین وجه استفاده کند .ضمن اینکه اعتماد مردم به حاکمیت و اعتماد حاکمیت به مردم در گرو همکاری متقابل بیشتر و مستحکمنر میشود و باعث تقویت بنیانهای امنیت ملی میشود .
3.نگاه حاکم دربعضی از مسئولین و روسای دستگاههای مختلف در استان و نحوه عملکرد آنها نیاز به تغییر جدی و اساسی دارد .کدام نگاه ،نگاهی که چشم خود را بر واقعیت های موجود استان بسته اند .متاسفانه در روند تصمیم گیریهای، واگذاری مسئولیتها ، در استخدامهای موقت و دائمی مردم بلوچ و نمایندگان اندک آنها در سیستمهای اداری در نظر اکثر مسئولین اداری استان مد نظر قرار نمی گیرند. روند حذفی و گوشه گیر کردن .بسیاری از دلسوزان کشور علی الرغم اینکه بخشی از حاکمیت بودند اتفاق افتاد .شما تصور کنید عقبه همان جریان در استان با مردم بلوچ و اهل سنت که دستشان به جایی بند نیست چه کردند.عوارض این کارها ایجاد تبعیض ،بدبینی بین اقوام و مذاهب است .کسانی که در طول سالیان متمادی دارای انواع پیوندهای سببی و نسبی مختلف هستند و دوستیها و رفاقت های چندین ساله بخاطر زیاده طلبی و خودخواهی عده ایی کوچک از بین می رود و فضای یاس و ناامیدی برای علاقه مندان به سربلندی وطن بوجود می آید و از طرفی فضا برای مانور تندروان ایجاد میشود.بیهوده ترین کار ایجاد فضا برای تندروان و متعصبان شیعه و سنی است .بایستی این دغدغه جدی مسئولین مملکتی باشد تا فضای آرام و برادری و برابری در استان تقویت و نهادینه کند و با متخلفین برخورد جدی کنند .متاسفانه نگاه یکجانبه به یک بخش یکی از عوامل عدم توسعه یافتگی بخشی دیگر از استان میشود.برای تعدیل بسیاری از مشکلات چاره ایی جز اجرای قانون نیست .هر کس مطالبه ای غیر قانونی و یا فرا قانونی داشت به قول عام دهنش را گل بگیرند
4 . یکی از مشکلات کشورتقیه سیاسی افراد است .افراد بر اساس منفعت طلبی سیاسی خود در هر طیفی که پیروزی شد قرار می گیرند .مردم بلوچ و اهل سنت بخاطر عدم ارتباط مستقیم و تاثیرگذار با مسئولین مملکتی، آرایشان مصادره به مطلوب افراد و جریانهای خاص میشود .در مرکز اعلام و پیگیری میشود استان سیستان و بلوچستان بالای 85 درصد مشارکت داشتند واز این مشارکت بالا در مشارکت سیاسی و اداری چه سهمی برای مردم بلوچ و اهل سنت قائل میشوند .در اداوار گذشته سهم چشمگیری حاصل نشده .اگر باز کسانی نگویند دولت شرکت سهامی عام نیست . انشاء الله دولت تدبیر و امید شعار اعتدال را در استان عملی خواهد کرد و این شعار تبدیل به شعور و باور عمومی تبدیل خواهد شد و به بصیرت همگانی جامعه تبدیل خواهد شد.
5 .نگاه مردم یک نگاه ملی است .چشم آنها به تحولات مثبت مملکت دوخته است .مردم همیشه منتظرند با دیده مثبت و برابر و قانونمند به آنها نگریسته شود .
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ﴾اى مردم ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملت ملت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست بىترديد خداوند داناى آگاه است . انتظار ملی و اسلامی است که ما نگاه بر اقوام را بر اساس آموزه های اسلامی هماهنگ کنیم . این نباشد قومی خود را برتر از قومی دیگر بداند همه گرفتاری ما با دنیای سلطه در همین است که نگاه آنها به ملتهای دیگر نگاهی از بالا به پایین است نه نگاهی برابر پس این بدور از منویات اسلامی است ما در جامعه خود به همدیگر این نگاه را داشته باشیم اگر اینطور باشد ما خود سلطه گران کوچکی هستیم که نیاز به اصلاح در رفتار داریم .نگاه عام و عمومی و فراگیر بلوچ به قومیت همین است .خداوند ما را در این نکته از جامعه جهانی آفریده و به آن راضی هستیم و این قومیت خود را نه در برابر دیگر اقوام یک برتری می دانیم و یا خدای نکرده یک ضعف، برتری فقط برای کسانی است که تقوای الهی پیشه کنند که این تقوا در زبان و لباس و قومی خاصی محدود نمیشود و جهانشمولی آن همگانی است .
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ اى كسانى كه ايمان آوردهايد براى خدا به داد برخيزيد [و] به عدالتشهادت دهيد و البته نبايد دشمنى گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است و از خدا پروا داريد كه خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است .
کــُـرْآنَــئ بَـلـۏچی بَــــدَلْ گــَـپّ= ترجمه ی قرآن
به بلوچی:
بِسْم الله الرَّحمنِ الرَّحیم
*. شَهْرُرمضان الَّذی اُنْزِلَ فیهِ القرآنْ هُـدَیً لِـلـنّـاسِ وَبَیِّـنٰـتٍ مِّنْ الهُدیٰ واْلْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکـُـمُ الْشَهْرَفَـلـْـیَصُمْهُ وَ مَن کان مَریضاً أَوْ عَلیٰ سَفرٍفَـعِـدَّةٌ مِن اَیّـامٍ أُخَـریُـریـدُ الـلّهُ بِـکـُـم الْـیُـسْـرَوَلایُـریدُ بِـکـُـمُ الْعُسْـرَوَلِتُـکـْمِـلوا العِـدَّةَ وَلِتُکـَـبِّروالـلّهَ عَلیٰ ماهَـدیٰـکـُـم وَ لَـعَـلَّـکـم تَشْکـُـرُون*
تـرجمه ی بَـلوچی= بَـلـۏچــی بَـدَلْ گــَـپّ
پَه نام الله که بازْ بَکـْـشـۏک ومهربانِــنـْت
(( رمَضانْ ماهِـڃ که یـڃ ماها کــُـرْآنْ یــِڃـرْآتْکــَـه پَـه انسانـَـئ هدایت و راهْـبَـلـَـدْ بَـیَگا گـۏن نِـشانِـیانِـڃ چَـه هدایت وراهْـبَـلـَـدیِ حَـکّ وباطل؛ گــُـرا هرکــَـسڃ که چَه شما ماهـا بـِگِــنْدیتّ ؛ رۏچَـگـا بِـدرایتّ و آ کــَـسڃ که مریضِـن یا که سفراهِـنْ؛دِگِه رُۏچان رُۏچَگ بـِداریتّ؛الله شُمَـئ راحَــتِـیا لۏ̈طـیتّ؛ نه که شُمَـئ زَحْـمَـت وآزارا؛رُۏچَگان پورَه کــَـنِـت و هُـدایــا مَـزَنْ بِـزانِـتْ که آهِـیا شمارا راهْـبَـلـَـد وهدایت کــُـرْتــَه تا که شما هُـداهــَـئ شُکـْـرا جا بـِـیـارِت))
ترجمه ی فارسی:
(رمضان ماهی است که درآن قرآن نازل شد جهت هدایت وراهنمایی انسان ونشانه هایی ازهدایت پس آنْ کس از شما که آن ماه را دریابد؛روزه بدارد. وآن کس که مریض یا درسفراست؛روزهای دیگری روزه گیرد.خداوندراحتی شما را می خواهدنه زحمتـتان را؛روزه ها را تکمیل کنیدو بزرگ بشمرید خداوند را چون شما راهدایت کرده است.تا که شکرگزاری نمایید.)

کــُـرْآنـَـئ بَـلـۏچی بَــــدَلْ گــَـپّ = ترجمه ی قرآن به بلوچی:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
إِنَّآ أَنْـزَلْـنــٰهُ فِى لَـيْـلَةِ ٱلْـقَـدْرِ (1)
وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا لَـيْلَةُ ٱلْـقَـدْرِ( 2)
لَـيْلَةُ ٱلـْـقَـدْرِ خَيْرٌۭ مِّنْ أَلْـفِ شَهْرٍۢ(3)
تَـنَـزَّلُ ٱلْـمَـلَـٰٓـئِـكـَـةُ وَٱلرُّوحُ فِـيهَا بِـإِذْنِ رَبِّـهِم مِّـن كـُـلِّ أَمْرٍۢ(4)
سَلــٰـمٌ هِـىَ حَــتَّىٰ مَطْــلَـعِ ٱلــْـفَـجْـرِ(5)
ترجمه ی بلوچی = بَلـُـۏچی بَـدَلْ گــَـپّ:◄:
پَـه نامِ الله کِه بازْ بَکـْشۏک ومهربانِــنْتّ
۩ بڃ شکّ ما کــُـرْآنْ شَپِ کــَـدْرْا یـڃـر آرْتّ
۩ اُ تَـوْ نَـزانَـئ که کــَـدْرَئ شَپْ چِـیِّـنْـتّ
۩ کــَـدْرَئ شَـپْ چَـه هَزارْ ماها بهتِـرِنْـتّ
۩ فرشتَـهانْ و جبراهـیل گۏن الـلـّـهَـَـئ اَمْـرا پَه
تمامڃن کارانی بارَها یڃر کایَـنْـتّ
۩ آ شَـپْ رحمت و سلامَـتَـئ شَـپِـنْـتّ تا وَهْـدِڃ که رۏژنا بیتّ و بامگـُـواه
ترجمه ی فارسی: ◄:
1.بدون شک ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم
2«و تو چه میدانی که شب قدر چیست؟»
3.شب قدر از هزار ماه بهتر است»
4.فرشتگان و جبرئیل در آن شب با اجازه پروردگارشان برای
هرگونه کاری نازل میشوند
5 .آن شب، شب سلامت و رحمت است تا طلوع صبح»
بـِسْمِ الـلـّه الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ۩
اَلْحَمْدُ لِـلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ ۩ اَلرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ۩مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ ۩اِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ ۩ اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ ۩ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ۩
تَرجمه بلوچی= بلۏچی بَــدَلْ گــَـپّ
پَه نامِ الـلـّهْ کِه بازْبَکـْـشُۏک ومهربانِـنْـت ۩ شُکـْراَلـلـّهَـَئ کِه هُـداهِـنْـتْ دوجهانَـئ ۩ بازْبَکـْشۏک ومهرَبانِـنْـت ۩ مالک وواجَهِـنْتّ؛ جَزا و پاداشَـیْحْ رُۏچا ۩ ما پَـکـَـتْ تَـرا عبادت کـَـنِـنْ و تَـهْـنا چَـه تَـوْ کمک ویاری لـُـۏ̈طِن۩ مارا پَـه راسْتِڃن راها هدایت بِکــَـنْ ۩ آ کــَـسانی راها کِه تَـوْآیان نعمت وخوشی داتْ غیرْچَـه کـَـسانِـڃ کِه تـَـوْگــَــزَبْ کـُـتْ آیانی سَرا ونَه هَـنْ کِه؛؛ چَــــه گــُـمْراهان ۩
بِسمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
(قُلْ هُـوَ اللـّٰـهُ أَحَدٌ (١)الـلــّٰهُ الصَّمَدُ (٢)لَـمْ یَـلِـدْ وَلَـمْ یُولَـدْ (٣)وَلَـمْ یَكُـنْ لَـهُ كُـفُـوًا أَحَدٌ) (٤)
ترجمه ی بلوچی = بَـلـۏچی بَــدَلْ گــَـپّ
بُـگــُـشْ کِه الـلـّـه یَـکــِّـڃ ؛ مَــ̈طـّـی نِـڃ ۩ الله بـِڃ نیاز؛؛ بـِڃ احتیاجـِـنْـتّ چَـه مَوْجودان ۩ چُـکّ وزَهْگْ نـَیاریتّ وچَـه مَوْجودان پیدا نَـبـیـتــَّگ ۩ هِـچّ مَوْجودِڃ مثلِ الـلـّه وگــُـۏن آهِـیـا بَـرابرنـَـهـِـنْـتّ۩
کــُـرْآنـَــئ بَـلـۏچی بَــــدَلْ گــَـپّ= ترجمه ی قرآن به بلوچی:(4)◄:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ وَإِنَّهَا لَكَبِیرَةٌ إِلّا عَلَى الْخَاشِعِینَ
الَّذِینَ یَظـُـنُّونَ أَنـَّهُمْ مُلاقُو رَبِّهِمْ وَأَنـَّهُمْ إِلـَیْهِ رَاجِعُونَ ...
(ازسوره ی بقره)◄:
ترجمه ی بلوچی = بَلـُـۏچی بَـدَلْ گــَـپّ:◄:
پَـه نامِ الله کِه بازْ بَکـْشۏک ومهربانِــنْتّ
چَـه صبرونــُـمازوانَگا کمک گِـرِتْ که پَه غیرْ چَه
الـلـّـهَـَئ تـُـرْسۏکان وسادگِڃـن مَـرْدُمانْ ؛ آسانی
نڃـسْـتِـن؛ هَـما کــَـسانـِڃ که فکر کــَـنَـنْـتّ گـُـۏن
الـلـّٰـها مُـلاکاتْ کــَـنَـنْـت پَـدا آهی نِـڃمَگا رَوَنْـتّ
بسم الله الرّحمن الرّحیم
أَلـَـمْ یَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنَى (٣٧)ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ
فَسَوَّى (٣٨)فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّكَرَ وَالأنْثَى) (39)أَلَـیْسَ ذَلِـكَ
بِقَادِرٍ عَلَى أَنْ یُحْیِیَ الْمَوْتَى) (٤٠) (ازسوره ی قیامت)
ترجمه ی بلوچی = بَلـُـۏچی بَـدَلْ گــَـپّ:◄:
پَـه نامِ الله کِه بازْ بَکـْشۏک ومهربانِــنْتّ
اَیا انسان چَـه ناچیـزّڃن مَنی وشَـهْوَتِـڃ نَـهِـنْـتّ؟! ۩ که پَـدا
چَـه ڌِکــِّـڃن وُۏنِـڃ جۏرْ بیتّ پَدا دُوارَگْ اَلـلـّٰـها پَـیْـمْ کــُـتْ اُ پَـدا
آهی بدنی بَرۏبَـر کـُـرْتْ ۩ پَـدا چَـه آهِـیا جَـنِـڃـن ومَرْدِڃـنی اَڌّ و
پَـیْمْ کــُـتْ ۩ اَیـا یـڃ الـلـّـه نَـتــُـۏنْ مُـرْدَگان زِنْـدَگْ بِـکــَـنْت؟! ۩
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اِنَّ هٰــذَا الـْـقـُـرآنَ یَهْـدی لِلْــَّـتی هِیَ اَقـْـوَمُ
ترجمه ی بلوچی = بَلـُـۏچی بَـدَلْ گــَـپّ:◄:
هَـکـیکــَـت که یِـڃ کــُـرآنْ گــُـۏنْ گِهْـتِرڃـن و مُـهْـرْتِـرڃـن
راهـانْ؛ هدایت وراهْـبَـلَـد کـــَــنْـتّ
سورۀ فیل مکــّی و (5) آیه است
بسم الله الرحمن الرحیم
(أَلَمْ تَرَ كـَـیْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ (١) أَلَمْ
یَجْعَلْ كـَـیْدَهُمْ فِی تَضْلِیلٍ (٢) وَأَرْسَلَ عَلَیْهِمْ
طَیْرًا أَبَابِیلَ (٣) تَرْمِیهِمْ بِحِجَارَةٍ مِنْ سِجِّیلٍ (٤) فَجَعَلَهُمْ
كـَـعَصْفٍ مَأْكُولٍ) (٥)
ترجمه ی بلوچی = بَلـُـۏچی بَـدَلْ گــَـپّ:◄:
پَـه نامِ الله کِه بازْ بَکـْشۏک ومهربانِــنْتّ
اَیـا تَـوْ نَدیتّ که اَلـلـّٰـها گـُـۏنْ پیلْ سُواران
(اَبْرَهی لشکرا) چـڃ کــُـتْ؟؟ ۩ اَیا دَوْری نَداتَـنْتّ آیانی
̈طۏ̈طـَل ونـَکـْـشَه پَـه گـُـمْراهِـیا؟؟ ۩ اُ رُمْبْ رُمْـبا
آیانی راهَـئ سَرا مُرْغ وابابیلی راهْ داتْ ۩ که گۏن
کــَـسانڃن
ڌۏک آیانْ بِجَـنـَـنْتّ!! ۩ پَـدا آ لشْکری
چُـشْ وارْتَگِـڃـن کاها چُنْـڌ چُـنْڌ کــُــتَـنْـتّ ۩
بسم الله الرحمن الرحیم
وَالتـِّـینِ وَالزَّیْتُونِ (١)وَطُورِ سِینِینَ (٢)وَهَذَا الْبَلَدِ الأمِینِ (٣)
لَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ (٤)ثـُـمَّ
رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِـلِینَ (٥)إِلّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا
الصَّالِحَاتِ فَلَهُمّْ أَجْرٌ غَیْرُ مَمْنُونٍ (٦) فَمَا یُكَذِّبُكَ
بَعْدُ بِالدِّینِ (٧) أَلـَیْسَ اللَّهُ بِأَحْكَمِ الْحَاكِمِینَ) (٨)
کــُـرْآنَــئ بَـلـۏچی بَــــدَلْ گــَـپّ= ترجمه ی قرآن به بلوچی:(2)
بسم الله الرّحمن الرّحیم
وَالْعَصْرِ(١)إِنَّ الإنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ(٢)إِلّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ
عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَـقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ(٣)
ترجمه ی بلوچی= بَــلـۏچی بَــدَلْ گــَـپّ
پَه نامِ الـلـّهْ کِه بازْبَکـْـشُۏک ومهربانِـنْـت(1)
سَـوْگِـنْـد و کــَـسْم پـَـه زَمانَگ ورۏزگارا ۩
هَکـیکــَـتْ کِه پَهْـکِـڃـنْ انسانْ
زَلـَــڗ ونـُـکـْـسانَـئ تُـۏکایـِــنْتّ۩
غَـیْرْ چَـه آ کــَـسانِـڃ کِه ایمانِـش آرْتَـگ و
نِـڃـکِـڃن عَـمَـلِـشْ کــُـرْتَـه یَـکـْـدِگِـرا
سۏگـَـه کـَـنـَـنْـت پـَـه حَـکّ و صَـبْرا یادْ دَیَــنْـت ۩
بِسم الله الرحمن الرحیم
قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ(١)مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ(٢)
وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقـَـبَ(٣)وَمِنْ شَرِّ
النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُـقـَـدِ (٤)وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ(٥)
ترجمه ی بلوچی = بَـلـۏچی بَـدَلْ گــَـپّ
پَه نامِ الـلـّهْ کِه بازْبَکـْـشُۏک ومهربانِـنْـت(1)
بُـگــُـشْ کِه پَناه بَرُنْ پَـه رَبِّ بامْـگـُـواهِـڃـن سَـباهـا ۩
چَـه شِـرِّ تَمامِـڃـن مَوْجودانِـڃ که هُـدایا پَـیْـمْ کــُـرْتَـگــَـنْ ۩
اُ چَـه شِــرِّ شَـیْطانـانِـڃ کِه شَـپَـئ تـَـهـارُۏکِـیا کایَـنْـتّ ۩
اُ چَـه شِـرِّ جادوگرانِـڃ که گِـرَنْـچانْ دَمْ جَـنَـنْـتّ ۩
اُ چَـه شِــرِّحسود و کِڃـنَـگِـیانْ؛ وَهْـدِڃ که حسَـدّ کــَـنـَـنْـتّ۩
بسم الله الرحمن الرحیم
قُـلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ(١) مَلِكِ النَّاسِ (٢) إِلـٰـهِ النَّاسِ(٣) مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ
الْخَنَّاسِ(٤) اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ(٥) مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ(6)
ترجمه ی بلوچی= بَـلـۏچی بَـدَلْ گــَـپّ
پَه نامِ الـلـّهْ کِه بازْبَکـْـشُۏک ومهربانِـنْـت(1)
بُـگــُـوَشْ کِه پَناه بَرُنْ پَـه رَبِّ انسانْ ۩ پادْشـاه ومالک انسانْ ۩
انسانـَئ الله ۩ چَـه شِـرِّ پَـناهِـڃنْ وَسْـواسْ پَـیْـمْ کــَـنـُـۏکانْ ۩
کــَــسِڃ که انسانانی سِڃنَگ ودِلان وَسْوَسَه دَوْرْ داتْ ۩
چَـه جِـنّانَـنْـتّ و یا کِه چَـه انسانانْ ۩
بر گرفته از وب زبان بلوچی بسم الله الرحمن الرحیم
ظرفیت مشارکت طلبی مردم استان
ظرفیتها و پتانسیلهای مختلف طبیعی که در استان خداوند به ودیعه گذاشته از راهیابی به آبهای آزاد دنیا ،تا منابع معدنی بسیارغنی ،و توانایی در تولید محصولات متفاوت کشاورزی خارج و داخل فصل ،و آب و هوای متفاوت و چهارفصل در یک فصل ،تا مرزهای طولانی آبی و زمینی از مزیتهای بالقوه استان هستند که هر کدامشان برای توسعه اقتصادی استان شرایط کافی دارند اما این ظرفیتها به فعلیت کامل تبدیل نشده اند
اما این مقدمه برای آن بود در کنار آن توانمندیهای زیربنایی ، توانمندی مدنی و اجتماعی این مردم یا همان مشارکت طلبی آنها در صحنه های مختلف که ظهور و بروز پیدا می کند .مردم استان همواره با خرد جمعی همه ملت ایران هماهنگ و همصدا بوده اند .هر اندیشه ایی که ملت ایران را پای صندوقهای آرا کشانده همان اندیشه هم مردم استان را برای مشارکت و رفع مشکلاتشان وارد صحنه نموده است .این مشارکت طلبی یعنی کلید حل مشکلات ما از داخل این صندوق آرا بیرون می آید .آنچه تا به حال اتفاق افتاده این مشارکت مردم با اعتنا و توجه ویژه از طرف مسئولین همراه نبوده است .درانتخابات اخیرریاست جمهوری و شوراها باز هم این حس مشارکت طلبی مردم استان به نحوه شایسته ای به نمایش گذاشته شد که آنها چه علاقه و حسن نیتی به نظام و مملکت خود دارند و یک نیاز ضروری است که دولت تدبیر و امید جناب آقای دکتر روحانی به این ظرفیت مشارکت طلبی مردم و امیدی که به آن دارند عنایت ویژه نموده و پاسخی در شآن و منزلت آنها داده شود .
فیلمنامهای که رهبر انقلاب را عصبانی کرد
کد خبر: ۳۲۶۵۶۵
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۳۹۲ - ۲۱:۵۸
فیلمنامه «بدوک» اثر مشترک سیدمهدی شجاعی و مجید مجیدی 25 سال پس از تالیف از سوی انتشارات نیستان منتشر شد.
به گزارش مهر، انتشارات کتاب نیستان فیلمنامه «بدوک» اثر مشترک نوشته شده توسط سید مهدی شجاعی، مجید مجیدی را منتشر کرد.
متن فیلمنامه بدوک که در قالب کتابی 77 صفحهای منتشر شده در زمستان سال 67 و در زاهدان تالیف شده است. این اثر روایتی است از مظلومیت کودکان ایرانی ساکن منطقه سیستان و بلوچستان.
داستان بدوک روایتی از زندگی یک خواهر و برادر نوجوان به نامهای جعفر و جمال است. آنها که پس از مرگ ناگهانی پدرشان، حیدر، مجبور به ترک روستا شدهاند، توسط دلالی به نام ستار ربوده میشوند. ستار، جعفر را به عبدالله قاچاقچی میفروشد و جمال را با خود به پاکستان میبرد. جعفر به همراهی بچههای دیگر برای عبدالله کالای قاچاق از پاکستان به ایران وارد میکند. او ضمن آشنایی با پسرکی پاکستانی ردپایی از خواهرش در پاکستان مییابد و تصمیم میگیرد با کمک دوستش نورالدین؛ خواهرش را نجات داده به ایران برگرداند. او به پاکستان میرود و از آنجا سوار قایقی میشود که به مقصد شیخنشینها در حرکت است، غافل از این که جمال، خواهرش در خانه عبدالله به سر میبرد.
بدوک نخستین اثر سینمایی ساخته شده توسط مجید مجیدی است که برای اولین بار در سال 1370 در جشنواره بینالمللی فیلم فجر به نمایش درآمده است و تحسین بسیاری از منتقدان را نیز برانگیخت.
مجید مجیدی پیش از این در کتاب «در قلمرو دیدار» که رضا درستکار، یکی از منتقدان سینما، درباره او تالیف کرده است، درباره نوشتن این فیلمنامه و ساختن آن اظهار داشته است: «در سال 67 برای سفری 10 روزه و برای برگزاری یک جنگ ادبی به سیستان رفتم، در بازار زاهدان بچههایی را دیدم که کالاهای زیادی را از مرز پاکستان آورده بودند و میفروختند. در مرز ایران و پاکستان شهری است به نام تفتان که محلهای دارد به نام شیرآباد که خانوادهها به دلیل فقر زیاد، دخترهایشان را با قیمتهای بسیار پایین به پاکستانیها میفروختند تا به کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس فرستاده شوند... فروش دخترها سرآغاز ماجرا بود.
در همان منطقه شیرآباد خانههایی بود که در آنها، به صورت دستهجمعی مواد مخدر مصرف میشد. من مخفیانه از این خانهها فیلم گرفتم تا بتوانم بعدا یک مستند بسازم. بعد در برگشت به تهران با دوستان درباره ساخت یک فیلم داستانی بلند مشورت کردم... در ابتدا موافقتی در کار نبود، اما با سماجت و پیگیری من، آقای زم هم موافقت کرد؛ به شرطی که از تلخیهایش کم شود که با اختصاص هزینه اولیه حدود 6 میلیون تومان کار را شروع کردیم. من برای فیلمنامه بدوک به دوستی احتیاج داشتم که ادبیات و زبان نوشتن را خوب بشناسد و برای همین خاطر به سراغ سیدمهدی شجاعی رفتم که آن موقع داستاننویسی و روزنامهنگاری میکرد و از سال 1365 وارد حوزه هنری شد و مسئولیت انتشارات برگ را بر عهده داشت.
شخصیت جعفر را از بین بچههای شیرآباد پیدا کردم. این پسر به قدری بدوی بود که وقتی من او را برای آماده کردن به ساختمان 2 طبقهای که اجاره کرده بودیم بردم، از پلهها میترسید. واقعا از صفر شروع کردیم. از دادن آموزشهای اجتماعی و ارتباطی و آشنایی آنها با زندگی حداقلی شهری تا مسائل مربوط به فیلم و ... فیلمنامهای که من از روی آن کار میکردم، کمی تفاوت داشت با چیزی که به حوزه هنری منطقه داده بودم.
وقتی موضوع لو رفت، حساس شدند. عوامل انتظامی مرا گرفتند و به کلانتری محل بردند و تعهد گرفتند که کار را تعطیل کنم. ولی ما ادامه دادیم که تهدید به بازداشت کردند... بعد که فیلم آماده شد برای آقایان زم، تختکشیان، سیدمرتضی آوینی و چند نفر دیگر نمایش دادیم. وقتی تمام شد، سکوت عجیبی حکمفرما شد. آقامرتضی با سرعت از استودیو خارج شد، آقای زم هم از پایان فیلم انتقاد کرد و گفت: قرار ما این نبود. من هم گفتم: به هر حال واقعیت این است. اگر غیر از این انجام میدادم، خیانت کرده بودم.
نیم ساعت بعد آقا مرتضی مرا خواست. وقتی وارد اتاقش شدم. مرا در آغوش گرفت و خسته نباشید گفت. علت خروجش را جویا شدم، گفت: این فیلم به قدری مرا تحت تاثیر قرار داد که نمیتوانستم ثانیهای درنگ کنم. ترجیح دادم، بغضم جایی دیگر بترکد. به من دلگرمی داد و بعدها نگاه حوزه هنری و به خصوص آقای زم را نسبت به قضیه تغییر داد.
بعدها موج مخالفتها با این اثر به جایی رسید که وزیر ارشاد آن زمان نامهای نوشت و دستور توقف حضور بدوک در جشنوارههای خارجی را داد. آقای زم فیلم را به دفتر رهبری ارائه داد. بعد از آن که فیلم تمام شد، آقای خامنهای فرمودند: «اگر این فیلم مبتنی بر یک درام شکل گرفته که هیچ، اما اگر براساس واقعیات باشد، من حرف دارم.» آقای شجاعی گفت متاسفانه بدوک مبتنی بر واقعیات است. آقا برافروخته شده و از حاضران پرسیدند: «اگر این امر واقعی است، چرا ما را مطلع نمیکنید؟» ایشان بلافاصله از آقای زم خواستند هر آنچه به عنوان مستند در این زمینه وجود دارد برایشان بفرستد... بعدها شنیدم قسمت عمدهای از این مشکل بحمدالله رفع شده است.»
فیلمنامه 77 صفحهای «بدوک» در شمارگان 5 هزار نسخه و قیمت 5 هزار تومان منتشر شده است.
--------------------------
--------------------------
--------------------------
این همان دغدغه ایی است که مردم استان سیستان و بلوچستان از آن رنج می برند وقتی سینما و رسانه های دیداری و شنیداری وجه غالب انها در نمایش فیلمها ی خشن و فروش قاچاق و کشت و کشتار باشد.خودش باعث ایجاد مشکل مضاعف می کند
1.خاطره ملت ایران با نمایش اینگونه برنامه ها مکدر میشود باعث سیاه نمایی چهره مردم استان در کشور میشود 2 .نظر تصمیم گیرندگان و مسئولین در حل مشکلات از نگاه اجتماعی به موضوع تبدیل به نگاه امنیتی و سخت افزاری میشود و آن عوامل و عللی که باعث کشیدن افراد به طرف قاچاق میشود پنهان می ماند
3 .باعث عدم سرمایه گذاری بخش خصوصی و دولتی در استان میشود خود ناامنی که هیچ حتی تصور ناامنی باعث ناامنی روانی و ذهنی میشود و کسی رغبت به ماندن و سرمایه گذاری در جای غیر آرامش ندارد و این چرخه عدم سرمایه گذاری و بیکاری و ناامنی روانی باعث عقب داشت استان و محرومیت آن میشود و این دور تسلسل ادامه دار میشود
گلستان
کل کتاب گلستان سعدی حکایاتی دیگر از حکیم سخن سعدی . حکايت زاهدی مهمان پادشاه شد، چون به طعام بنشستند کمتر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن کرد که عادت او تا ظن صلاحيت در حق او زيادت کنند. ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاين ره که تو می روی به ترکستان است چون به مقام خويش آمد سفره خواست تا تناولی کند. پسری صاحب فراست داشت گفت : ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ايشان چيزی نخوردم که بکار آيد . گفت : نماز را هم قضا کن که چيزی نکردی که بکار آيد. اى هنرها گرفته بر كف دست عيبها برگرفته زير بغل تا چه خواهى گرفتن اى مغرور روز درماندگى به سيم دغل * * * * حکايت ياد دارم كه ايام طفوليت ، بسيار عبادت مى كردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهيز جديت داشتم . يك شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بيدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در كنار ما خوابيده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : از اين خفتگان يك نفر برخاست تا دور ركعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند كه گويى نخوابيده اند بلكه مرده اند. پدرم به من گفت : عزيزم ! تو نيز اگر خواب باشى بهتر از آن است كه به نكوهش مردم زبان گشايى و به غيبت و ذكر عيب آنها بپردازى . نبيند مدعى جز خويشتن را كه دارد پرده پندار در پيش گرت چشم خدا بينى ببخشند نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش * * * * حکايت يكى از بزرگان را به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه می کردند. سربرآورد و گفت : من آنم که من دانم. شخصم به چشم عالميان خوب منظر است وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پيش طاووس را به نقش و نگارى كه هست خلق تحسين كنند و او خجل از پاى زشت خويش * * * * حکايت يكى از صلحای لبنان كه مقامات او ميان عرب به مشهور ، به جامع دمشق درآمد، برکه حوض كلاسه رفت طهارت همی ساخت، ناگاه پايش لغزيد و به داخل آب افتاد و با رنج بسيار از آب نجات يافت . مشغول نماز شد، پس از نماز يكى از اصحاب نزدش آمد و گفت : مشكلى دارم ، اجازت دهی. مرد صالح گفت :آن چيست؟ او گفت : به ياد دارم كه شيخ بر روى درياى روم راه رفت و قدمش تر نشد، ولى براى تو در حوض كوچك حالتى پيش آمد؟ نزديك بود به هلاكت برسى ؟ مرد صالح پس از فكر و تامل بسيار به او گفت : آيا نشنيده اى كه خواجه عالم ، سرور جهان رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: لى مع الله وقت لا يسعنى فيه ملك مقرب ولا نبى مرسل : مرا با خدا وقتى هست كه در آن وقت آن چنان يگانگى وجود دارد كه فرشته ويژه و پيامبر مرسل در آن نگنجند. ولى نگفت على الدوام هميشه بلكه فرمود: وقتى از اوقات . آن حضرت در يك وقت چنين فرمود كه جبرئيل و ميكائيل به حالت او راه ندارند ولى در وقت ديگر با همسران خود حفصه و زينب ، دمساز شده ، خوش مى گفت : و مى شنيد. مشاهدة الابرار بين التجلى و الاستتار: مشاهده و ديدار نيكان ، بين آشكارى و پوشيدگى است . مشاهده الابرار بين التجلی و الاستار. می نمايد و می ربايند. ديدار می نمايی و پرهيز می کنی بازار خويش و آتش ما تيز مى كنى اشاهد من اهوی بغير وسيله فيلحقنی شان اضل طريقا * * * * حکايت يكى پرسيد: از آن گم كرده فرزند كه اى روشن گهر پير خردمند ز مصرش بوى پيراهن شنيدى چرا در چاه كنعانش نديدى ؟ بگفت : احوال ما برق جهان است چرا در چاه كنعانش نديدى ؟ گهى بر طارم اعلى نشينيم گهى بر پشت پاى خود نبينيم اگر درويش در حالى بماندى سر و دست از دو عالم بر فشاندى * * * * حکايت در جامع بعلبك بودم .يك روز چند كلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى كه در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصيرت يافتم كه آن چنان در امور مادى فرو رفته بودند كه در وجود آنها راهى به جهان معنويت نبود. ديدم كه سخنم در آنها بى فايده است و آتش سوز دلم ، هيزم تر آنها را نمى سوزاند. تربيت و پرورش آدم نماهاى حيوان صفت و آينه گردانى در كوى كورهاى بى بصيرت ، برايم ، دشوار شد، ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم و در معنويت باز بود. سخن از اين آيه به ميان آمد كه خداوند مى فرمايد: و نحن اقرب اليه من حبل الوريد: و ما از رگ گردن ، به انسان نزديكتريم . دوست نزديكتر از من به من است وين عجبتر كه من از وى دورم چه كنم با كه توان گفت كه دوست در كنار من و من مهجورم من از شرا باين سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که ديگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.گفتم: اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزديكان بى بصر، درو! فهم سخن چون نكند مستمع قوت طبع از متكلم مجوى فسحت ميدان ارادت بيار تا بزند مرد سخنگوى گوى * * * * حکايت شبى در بيابان مكه از بی خوابی پای رفتنم نماند . سربنهادم و شتربان را گفتم : دست بدار از من . پاى مسكين پياده چند رود؟ كز تحمل ستوده شد بختى تا شود جسم فربهى لاغر لاغرى مرده باشد از سختى ساربان گفت : اى برادر! حرم در پيش است و حرامى در پس . اگر رفتى ، بردى و گر خفتى مردى . خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت شب رحيل ، ولى ترك جان ببايد گفت * * * * حکايت پاسايی را ديدم بر کنار دريا که زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمی شد. مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عز وجل علی الدوام گفتی . پرسيدندش که شکر چه می گويی ؟ گفت : شکر آنکه به مصيبتی گرفتارم نه به معصيتی. اگر مرا زار به كشتن دهد آن يار عزيز تا نگويى كه در آن دم ، غم جانم باشد گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد * * * * حکايت درويشی را ضرورتی پيش آمد، گليمى را از خانه يكى از پاك مردان دزديد. قاضى فرمود تا دستش بدر کنند. صاحب گليم شفاعت کرد که من او را بحل کردم. قاضى گفت : به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم. صاحب گليم گفت : اموال من وقف فقيران است ، هر فقيرى كه از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نيست . قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش قرار داد و به او گفت : آيا جهان بر تو تنگ آمده بود كه فقط از خانه چنين پاك مردى دزدى كنى ؟! دزد گفت : اى حاكم ! مگر نشنيده اى كه گويند: خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مكوب . چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر كن ، دوستان را پوستين * * * * حکايت پادشاهى پارسايی را ديد ، گفت : هيچت از ما ياد آيد؟ گفت : بلی، وقتی که خدا را فراموش می کنم. هر سو دود آن كس ز بر خويش براند و آنرا كه بخواند به در كس نداواند * * * * حکايت يكى از جمله ی صالحان بخواب ديد مر پادشاهى را در بهشت است و پارسايى در دوزخ ،پرسيد: موجب اين درجات چيست و سبب آن درکات؟كه مردم بر خلاف اين اعتقاد داشتند؟! ندايى آمد كه : اين پادشاه به خاطر دوستى با پارسايان به بهشت رفت و آن پارسا به خاطر تقرب به شاه ، به دوزخ رفت . دلقت به چكار آيد و مسحى و مرقع خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار حاجت به كلاه بركى داشتنت نيست درويش صفت باش و كلاه تترى دار * * * * حکايت پياده ای سر و پا برهنه با کارونان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت. خرامان همی رفت و می گفت : نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زير بارم نه خداوند رعيت ، نه غلام شهريارم غم موجود و پريشانى معدوم ندارم نفسى مى زنم آسوده و عمرى به سر آرم اشتر سواری گفتش :ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری.نشنيد و قدم در بيابان نهاد و اشتر سواری گفتش : ای درويش کجا می روی ؟ برگرد که بسختی بميری. نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت . چون به نجله محمود در رسيديم ، توانگر را اجل فرار سيد. درويش به بالينش فراز آمد و گفت : شخصى همه شب بر سر بيمار گريست چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست اى بسا اسب تيزرو كه بماند خرك لنگ ، جان به منزل برد بس كه در خاك تندرستان را دفن كرديم و زخم خورده نمرد * * * * حکايت پادشاهی پارسايی را ديد ، گفت : هيچت از ما ياد آيد ؟ گفت : بلی > وقتی که خدا فراموش می کنم. آنكه چون پسته ديدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پياز پارسايان روى در مخلوق پشت بر قبله مى كنند نماز چون بنده خداى خويش خواند بايد كه به جز خدا نداند * * * * حکايت کاروانی در زمين يونان بزدند و ننعمت بی قياس ببردند . بازرگانان گريه و زاری کردند و خدا و پيمبر شفيع آوردند و فايده نبود. چو پيروز شد دزد تيره روان چه غم دارد از گريه كاروان لقمان حکيم اندر آن کاروانن بود . يکی گفتش از کاروانيان : مگر اينان را نصيحتی کنی و موعظه ای گويی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دريغ باشد چندين نعمت که ضايع شود . گفت : دريغ کلمه ی حکمت با ايشان گفتن. آهنى را كه موريانه بخورد نتوان برد از او به صيقل زنگ به سيه دل چه سود خواندن وعظ نرود ميخ آهنين بر سنگ همانا که جرم از طرف ماست. به روزگار سلامت ، شكستگان درياب كه جبر خاطر مسكين ، بلا بگرداند چو سائل از تو به زارى طلب كند چيزى بده و گرنه ستمگر به زور بستاند * * * * حکايت يکی از صاحبدلان زورآزمايی را ديدم . بهم برآمده و کف بردماغ انداخته .گفت : اين را چه حالت است ؟ گفتند : فلان دشنام دادش. گفت : اين فرومايه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت نمی آرد . لاف سر پنجگى و دعوى مردى بگذار عاجز نفس ، فرومايه چه مردى زنى گرت از دست برآيد دهنى شيرين كن مردى آن نيست كه مشتى بزنى بر دهنى اگر خود بر كند پيشانى پيل نه مرد است آنكه در او مردمى نيست بنى آدم سرشت از خاك دارد اگر خالى نباشد، آدمى نيست + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:39 توسط مازیار | GetBC(13); نظر بدهید چند حکایت شیرین دیگر از حکیم سخن سعدی سلام باز هم با حکایت های دیگری برگشتم خواشمندم نظر یادتو نره حکايت هارون الرشيد را چون بر سرزمين مصر، مسلم شد گفت : بر خلاف آن طاغوت فرعون كه بر اثر غرور تسلط بر سرزمين مصر، ادعاى خدايى كرد، من اين كشور را جز به خسيس ترين غلامان نبخشم . از اين رو هارون را غلامی سياه به نام خصيب بود بسيار نادان بود، او را طلبيد و فرمانروايى كشور مصر را به او بخشيد.گويند: آن غلام سياه به قدرى كودن بود كه گروهى از كشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: پنبه كاشته بوديم ، باران بى وقت آمد و همه آن پنبه ها تلف و نابود شدند. غلام سياه در پاسخ گفت : مى خواستيد پشم بكاريد! اگر دانش به روزى در فزودى ز نادان تنگ روزى تر نبودى به نادانان چنان روزى رساند كه دانا اندر آن عاجز بماند بخت و دولت به كاردانى نيست جز بتاءييد آسمانى نيست او فتاده است در جهان بسيار بى تميز ارجمند و عاقل خوار كيمياگر به غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه يافته گنج * * * * حکايت كنيزكى از اهالى چين را براى يكى از شاهان به هديه آوردند.شاه در حال مستى خواست با او آميزش كند. او تمكين نكرد. شاه خشمگين شد و او را به غلام سياهى بخشيد. آن غلام سياه به قدرى بدقيافه بود كه لب بالايش از دو طرف بينيش بالاتر آمده بود و لب پايينش به گريبانش فرو افتاده بود، آن چنان هيكلى درشت و ناهنجار داشت كه صخرالجن از ديدارش مى رميد و عين القطر از بوى بد بغلش مى گنديد: تو گويى تا قيامت زشترويى بر او ختم است و بر يوسف نكويى چنانكه شوخ طبعان لطيفه گو مى گويند: شخصى نه چنان كريه منظر كز زشتى او خبر توان داد آنكه بغلى نعوذ باالله مردار به آفتاب مرداد اين غلام سياه كه در آن وقت هوسباز و پرشهوت بود، همان شب با آن كنيز آميزش كرد. صبح آن شب ، شاه كه از مستى بيرون آمده بود، به جستجوى كنيز پرداخت . او را نيافت . ماجرا را به او خبر دادند. او خشمگين شد و فرمان داد كه غلام سياه را با كنيز محكم ببندند و بر بالاى بام كوشك ببردن و از آنجا به قعر دره گود بيفكنند. يكى از وزيران پاك نهاد دست شفاعت به سوى شاه دراز كرد و گفت : غلام سياه بدبخت را چندان خطايى نيست كه درخور بخشش نباشد، با توجه به اينكه همه غلامان و چاكران به گذشت و لطف شاه ، خو گرفته اند. شاه گفت : اگر غلام سياه يك شب همبسترى با كنيز را، تاءخير مى انداخت چه مى شد؟ كه اگر چنين مى كرد، من خاطر او را به عطاى بيش از قيمت كنيز، شاد مى نمودم . وزير گفت : اى پادشاه روى زمين ! آيا نشنيده اى كه : تشته سوخته در چشمه روشن چو رسيد تو مپندار كه از پيل دمان انديشد ملحد گرسنه در خانه خالى برخوان عقل باور نكند كز رمضان انديشد شاه از اين لطيفه فرح بخش وزير، خوشش آمد و به او گفت : اكنون غلام سياه را بخشيدم ، ولى كنيزك را چه كنم ؟ وزيرگفت : كنيزك را نيز به غلام سياه ببخش ، زيرا نيم خورده او شايسته و سزاوار او است . هرگز آن را به دستى مپسند كه رود جاى ناپسنديده تشنه را دل نخواهد آب زلال نيم خورده دهان گنديده * * * * حکايت اسکندر رومی را پرسيدند : ديار مشرق و مغرب به چه گرفتی که ملوک پيشين را خزاين و عمر و ملک و لشکر بيش ازين بوده است و ايشان را چنين فتحی ميسر نشده ؟ گفتا: به عون خدای عزوجل ، هر مملکتی را که گرفتم رعيتش نيازردم و نام پادشاهان جز بنکويی نبردم. بزرگش نخوانند اهل خرد كه نام بزرگان به زشتى برد .......................................................................................................................................................... باب دوم : در اخلاق پارسايان حکايت يکی از بزرگان گفت : پارسايی را چه گويی در حق فلان عابد که ديگران در حق وی بطعنه سخنها گفته اند ؟ گفت بر ظاهرش عيب نمی بينم و در باطنش غيب نمی دانم . هر كه را، جامه پارسا بينى پارسا دان و نيك مرد انگار ور ندانى كه در نهانش چيست محتسب را درون خانه چكار؟ * * * * حکايت درويشی را ديدم سر بر آستان کعبه همی ماليد و می گفت : يا غفور و يا رحيم - تو دانى كه از ظلوم و جهول چه آيد؟ عذر قصير خدمت آوردم كه ندارم به طاعت استظهار عاصيان از گناه توبه كنند عرفان از عبادت استغفار عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت . من بنده اميد آورده ام نه طاعت بدريوزه آمده ام نه بتجارت . اصنع بى ما انت اهله. بر در كعبه سائلى ديدم كه همى گفت و مى گرستى خوش من نگويم كه طاعتم بپذير قلم عفو بر گناهم كش * * * * حکايت عبدالقادر گيلانى را رحمه الله عليه ، در حرم کعبه روی بر حصبا نهاده همی گفت : خدايا! ببخشای ، وگر هر آينه مستوجب عقوبتم در روز قيامتم نابينا برانگيز تا در روی نيکان شرمسار نشوم . روى بر خاك عجز مى گويم هر سحرگه كه باد مى آيد اى كه هرگز فراموشت نكنم هيچت از بنده ياد مى آيد؟ * * * * حکايت دزدی به خانه ی پارسايی درآمد. چندان که جست چيزی نيافت . دلتنگ شد . پارسا خبر شد ، گليمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود. شنيدم كه مردان راه خداى دل دشمنان را نكردند تنگ تو را كى ميسر شود اين مقام كه با دوستانت خلافست و جنگ مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا . نه چنان کز پست عيب گيرند و پيشت بيش ميرند. هر كه عيب دگران پيش تو آورد و شمرد بى گمان عيب تو پيش دگران خواهد بر * * * * حکايت تنی چند از روندگان متفق سياحت بودند و شريک رنج و راحت . خواستم تا مرافقت کنم موافقت نکردند. اين از کرم اخلاق بزرگان بديع است روی از مصاحبت مسکينان تافتن و فايده و برکت دريغ داشتن که من در نفس خويش اين قدرت و سرعت می شناسم که در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر. يکی زان ميان گفت : ازين سخن که شنيدی دل تنگ مدار که درين روزها دزدی بصورت درويشان برآمده ، خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد. چه دانند مردان كه در خانه كيست ؟ نويسنده داند كه در نامه چيست ؟ از آنجا که سلامت حال درويشان ، است گمان فضولش نبردند و به ياری قبولش کردند. صورت حال عارفان دلق است اين قدر بس كه روى در خلق است در عمل كوش و هر چه خواهى پوش تاج بر سر نه و علم بر دوش در قژاكند مرد بايد بود بر مخنث سلاح جنگ چه سود؟ روزی تا به شب رفته بوديم و شبانگه به پای حصار خفته که دزد بی توفيق ابريق رفيق برداشت که به طهارت می رود و به غارت می رفت. پارسا بين كه خرقه در بر كرد جامه كعبه را جل خر كرد چندانکه از نظر درويشان غايب شد به برجی رفت و درجی بدزديد . تا روز روشن شد آن تاريک مبلغی راه رفته بود و رفيقان بی گناه خفته . بامدادان همه را به قلعه درآوردند و بزدند و به زندان کردند . از آن تاريخ ترک صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم و اسلامة فى الوحده. چو از قومى ، يكى بى دانشى كرد نه كه را منزلت ماند نه مه را شنيدستى كه گاوى در علف خوار بيالايد همه گاوان ده را گفتم سپاس و منت خدای را عزوجل که از برکت درويشان محروم نماندم . گرچه بصورت از صحبت وحيد افتادم . بدين حکايت که گفتی مستفيد گشتم و امثال مرا همه عمر اطن نصيحت به کار آيد . به يك ناتراشيده در مجلسى برنجد دل هوشمندان بسى اگر بركه اى پر كنند از گلاب سگى در وى افتد، كند منجلاب + نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:56 توسط مازیار | GetBC(12); نظر بدهید چند حکایت دیگر بخونید و لذت ببرید سلام دوستان ممنونم از همه عزیزانی میان و از وبلاگ دیدن می کنن و تشکر خاص از کسانی که نظر می دن. منتظر نظرات زیبای شما دوستان خوبم هستم. حکايت ظالمی را حکايت کنند که هيزم درويشان خريدی بحيف و توانگران را دادی بطرح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت : مارى تو كه كرا ببينى بزنى يا بوم كه هر كجت نشينى نكنى زورت از پيش مى رود با ما با خداوند غيب دان نرود زورمندى مكن بر اهل زمين تا دعايى بر آسمان برود حاکم از گفتن او برنجيد و روی از نصيحت او درهم کشيد و بر او التفات نکرد تا شبی که آتش مطبخ در انبار هيزمش افتاد وس اير املاکش بسوخت و ز بستر نرمش به خاکستر نرم نشاند . اتفاقا همان شخص بر او گذشت و ديدش که با ياران همی گفت : ندانم اين آتش از کجا در سرای من افتاد؟ گفت : از دل درويشان. حذر كن ز درد درونهاى ريش كه ريش درون عاقبت سر كند بهم بر مكن تا توانى دلى كه آهى جهانى به هم بر كند و بر تاج کيخسرو نبشته بود : چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز كه خلق بر سر ما بر زمين بخواهد رفت چنانكه دست به دست آمده است ملك به ما به دستهاى دگر همچنين بخواهد رفت * * * * حکايت كشتى گيرى در فن كشتى گيرى سرآمده بود و سيصد و شصت بند فاخر بدانستی مگر گوشه ی خاطرش با جمال يکی از شاگردان ميلی داشت. سيصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر يک بند که در تعليم آن دفع انداختی و تاخير کردی . فی الجمله پسر در قوت و صنعت سرآ»د و کسی را در زمان او با او امکان مقومت نبود تا بحدی که پيش ملک آن روزگار گفته بود : استاد را فضيلتی که بر من است از روی بزرگيست و حق تربيت وگرنه به قوت ازو کمتر نيستم وبه صنعت با او برابرم. ملک را اين سخن دشخوار آمد . فرمود تا مصارعت کننند. مقامی متسع ترتيب کردند و ارکان دولت و اعيان حضرت و زورآوران روی زمين حاضر شدند . پسر چون پيل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رويين تن بودی از جای برکندی . استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است . بدان بند غريب که از وی نهان داشته بود با او درآويخت . پسر دفع ندانست بهم برآمد. استا به دو دست از زمينش بالای سر برد و کوفت . غريو از خلق برخاست . ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده ی خويش دعوی مقومت کردی و بسر نبردی. گفت : ای پادشاه روی زمين ، به زور آوردی بر من دست نيافت بلکه مرا از علم کشتی دقيقه ای مانده بود و مه عمر از من دريغ همی داشت ، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد . گفت : از بهر چنين روزی که زيرکان گفته اند : دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند . نشنيده ای که چه گفت آنکه از پرورده خويش جفا بديد. يا مگر كس در اين زمانه نكرد كس نياموخت علم تير از من كه مرا عاقبت نشانه نكرد * * * * حکايت فقيرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت . آن فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.110 پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت ، از آن فقير وارسته رنجيده خاطر شد و گفت : اين گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند. وزير نزديك فقير آمد و گفت : اى جوانمرد! سلطان روى زمين از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟ فقير وارسته گفت : به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند. پادشه پاسبان درويش است گرچه رامش به فر دولت او است گوسپند از براى چوپان نيست بلكه چوپان براى خدمت او است يكى امروز كامران بينى ديگرى را دل از مجاهده ريش روزكى چند باش تا بخورد خاك مغز سر خيال انديش فرق شاهى و بندگى برخاست چون قضاى نوشته آمد پيش گر كسى خاك مرده باز كند ننمايد توانگر و درويش سخن آن فقير وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم . فقير وارسته پاسخ داد: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى . شاه گفت : مرا نصيحت كن . فقير وارسته گفت : درياب كنون كه نعمتت هست به دست كين دولت و ملك مى رود دست به دست * * * * حکايت يکی از وزرا پيش ذالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب به خدمت سلطان مشغولم و به خيرش اميدوار و از عقوبتش ترسان . ذوالنون بگريست و گفت : اگر من خدای را عزوجل چنين پرستيدمی که تو سلطان را ، از جمله صديقان بودمی. گرنه اميد و بيم راحت و رنج پاى درويش بر فلك بودى ور وزير از خدا بترسيدى همچنان كز ملك ، ملك بودى * * * * حکايت پادشاهی به کشتن بی گناهی فرمان داد. گفت : ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است آزار خود مجوی که اين عقوبت بر من به يک نفس بسر آيد و بزه آن بر تو جاويد بماند . دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخى و خوشى و زشت و زيبا بگذشت پنداشت ستمگر كه ستم بر ما كرد در گردن او بماند و بر ما بگذشت ملک را نصيحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست . * * * * حکايت وزرای انوشيروان درمهمی از مصالح مملکت انديشه همی کردند و هريکی از ايشان دگرگونه رای همی زدند و ملک همچنين تدبيری انديشه کرد. بزرجمهر را رای ملک اختيار آمد. وزيران درنهانش گفتند : رای ملک را چه مزيت ديدی بر فرک چندين حکيم ؟ گفت : بموجب آنکه انجام کارها معلوم نيست و رای همگان در مشيت است که صواب آيد يا خطا پس موافقت رای ملک اوليتر است تا اگر خلاف صواب آيد بعلت متابعت ، از معاتبعت ، ا زمعاتبت ايمن باشم. خلاف راءى سلطان راءى جستن به خون خويش باشد دست شستن اگر خود روز را گويد: شب است اين ببايد گفتن ، آنك ماه و پروين * * * * حکايت شيادی گيسوان بافت يعنی علويست و با قافله حجاز به شهری در آ»د که از حج همی آيم و قصيده ای پيش ملک برد که من گفته ام . نعمت بسيارش فرمود و اکرام کرد تا يکی از نديمان حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت : من او را عيد اضحی در بصره ديدم . معلوم شد که حاجی نيست. ديگری گفتا : پدرش نصرانی بود در ملطيه پس او شريف چگونه صورت بندد. ؟ و شعرش را به ديوان انوری دريافتند. ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندين دروغ درهم چرا گفت . گتف : ای خداوند روی زمين يک سخنت ديگر در خدمت بگويم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمايی سزاوارم . گفت : بگو تا آن چيست. گفت : غريبى گرت ماست پيش آورد دو پيمانه آبست و يك چمچه دوغ اگر راست مى خواهى از من شنو جهان ديده ، بسيار گويد دروغ ملک را خنده گرتف و گفت : ازين راست رت سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مامول اوست مهيا دارند و بخوشی برود. * * * * حکايت يکی از وزرا به زير دستان رحم کردی و صلاح ايشان را بخير توسط نمودی . ا تفاقا به خطاب ملک گرفتار آمد. همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سيرت خوبش به افواه گفتند تا ملک از سر عتاب او درگذشت . صاحبدلی برين اطلاع ياتف و گفت : تا دل دوستان به دست آرى بوستان پدر فروخته به پختن ديگ نيكخواهان را هر چه رخت سر است سوخته به با بدانديش هم نكويى كن دهن سگ به لقمه دوخته به * * * * حکايت يکی از پسران هارون الرشيد پيش پدر باز آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد . هارون ارکان دولت را گفت : جزای چنين کس چه باشد؟ ي:ی اشاره به کشتن کرد و ديگری به زبان بريدن و ديگری به مصادره و نفی. هارون گتف : ای پسرم کرم آن است که عفو کنی و اگر نتوانی تو نيزش دشنام مادر ده ، نته چندانکه انتقام از حد درگذرد آنگاه ظلم از طرف ما و دعوی از قبل خصم. نه مرد است آن به نزديك خردمند كه با پيل دمان پيكار جويد بلى مرد آنكس است از روى محقيق كه چون خشم آيدش باطل نگويد * * * * حکايت با طايفه بزرگان به كشتى در نشسته بودم . كشتى كوچكى در پی ما غرق شد. دو برادر از آن كشتى كوچك ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. يكى از بزرگان به كشتيبان گفت : اين دوان را از بگير كه اگر چنين كنى ، براى هر كدام پنجاه دينارت دهم . ملاح خود به آب افكند و به سراغ آنها رفت و يكى از آنها را نجات داد، آن ديگرى هلاك شد. ملاح را گفتم: لابد عمر او به سر آمده بود ، از اين رو اين يكى نجات يافت و آن ديگر به خاطر تاءخير دستيابى تو به او، هلاك گرديد.خنديد و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است كه عمر هر كسى به سر آمد، قابل نجات نيست ، ولى علت ديگرى نيز داشت و آن اينكه : ميل خاطرم به نجات اين يكى بيشتر از آن هلاك شده بود، زيرا سالها قبل ، روزى در بيابان مانده بودم ، اين شخص به سر رسيد و مرا بر شترش سوار كرد و به مقصد رسانيد، ولى در دوران كودكى از دست آن برادر هلاك شده ، تازيانه اى خورده بودم . گفتم : صدق الله ، من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعليها : تا توانى درون كس متراش كاندر اين راه خارها باشد كار درويش مستمند برآر كه تو را نيز كارها باشد * * * * حکايت دو برادر يکی خدمت سلطان کردی و ديگر به زور بازو نان خوردی. باری اين توانگر گفت درويش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی ؟ گفت : تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهايی يابی؟ که خردمندان گفته اند : نان خود خوردند و نشستن به که کمر شمشير زرين بخدمت بستن. به دست آهك تفته كردن خمير به از دست بر سينه پيش امير عمر گرانمايه در اين صرف شد تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا اى شكم خيره به نانى بساز تا نكنى پشت به خدمت دو تا * * * * حکايت کسی مژده پيش انوشيروان برد گفت : شنيدم که فلان دشمن تو را خدای عزوجل برداشت. گفت : هيچ شنيدی که مرا بگذاشت؟ اگر بمرد عدو جاى شادمانى نيست كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست * * * * حکايت گروهى حكما به حضرت انوشيروان همی گفتند و بزرگمهر که مهتر ايشان بود خاموش. گفتندش : جرا با ما د راين بحث نگويی ؟ گفت : وزيران بر مثال ابطال اند و طبيب دارو ندهد جز سقيم را . پس چون ببينم که رای شما برصواب است مرا بر سر آن سخن گفتن حمت نباشد. چو كارى بى فضول من بر آيد مرا در وى سخن گفتن نشايد و گر بينم كه نابينا و چاه است اگر خاموش بنشينم گناه است + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:25 توسط مازیار | GetBC(11); نظر بدهید حکایتهای دیگر از سعدی نظرات فراموش نشه حکايت مردم آزاری را حکايت کنند که سنگی بر سر صالحی زد . درويش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری خشم آمد و درچاه کرد . درويش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا: تو کيستی و مرا اين سنگ چرا زدی؟ گفت : من فلانم و اين همان سنگ است که در فلان تاريخ بر سر من زدی. گفت : چندين روزگار کجا بودی؟ گفت : از جاهت انديشه همی کردم، اکنون که در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم. ناسزايى را كه بينى بخت يار عاقلان تسليم كردند اختيار چون ندارى ناخن درنده تيز با ددان آن به ، كه كم گيرى ستيز هر كه با پولاد بازو، پنجه كرد ساعد مسكين خود را رنجه كرد باش تا دستش ببندد روزگار پس به كام دوستان مغزش برآر * * * * حکايت يکی از ملوک مرضی هايل گرفت که اعادت ذکر آن ناکردنی اولی. طايفه حاکمان يونان متفق شدند که مرين درد را دوايی نيست مگر زهره آدمی به چندين صفت موصوف . بفرمود طلب کردن. دهقان پسری يافتند بر آن صورت که حکيمان گفته بودند . پدرش و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود گردانيدند و قاضی فتوا داد که خون يکی از رعيت ريختن سلامت پادشه را روا باشد. جلاد قصد کرد . پسر سر سوی آسمان برآورد و تبسم کرد . ملک پرسيدش که در اين حالت چه جای خنديدن است ؟ گفت ناز فرزندان بر پدر و مادران باشد و دعوی پيش قاضی بردند و داد از پادشه خواهند . اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا مرا به خون در سپرند و قاضی به کشتن فتوا دهد و سلطان مصالح خويش اندر هلاک من همی بيند بجز خدای عزوجل پناهی نمی بينم. پيش كه برآورم ز دستت فرياد؟ هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد سلطان را دل ازين سخن بهم برآمد و آب در ديده بگردانيد و گفت : هلاک من اولی تر است از خون بی گناهی ريختن . سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرفت و نعمت بی اندازه بخشيد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت. همچنان در فكر آن بيتم كه گفت : پيل بانى بر لب درياى نيل زير پايت گر بدانى حال مور همچو حال تو است زير پاى پيل * * * * حکايت يکی از بندگان عمرو ليث گريخته بود . کسان در عقبش برفتند و باز آوردند . وزير را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنين فعل روا ندارند. بنده پيشه عمرو سر بر زمين نهاد و گفت:هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست بنده چه دعوی کند ، حکم خداوند راست اما به موجب آنکه پرورده ی نعمت اين خاندانم ، نخواهم که در قيامت به خون من گرفتار آيی ، اجازت فرمای تا وزير بکشم آنگه قصاص او بفرمای خون مرا ريختم تا بحق کشته باشی. ملک را خنده گرفت ، وزير را گفت : چه مصلحت می بينی؟ گفت : ای خداوند جهان از بهر خدای اين شوخ ديده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلايی نيفکنی. گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته اند : چو كردى با كلوخ انداز پيكار سر خود را به نادانى شكستى چو تير انداختى بر روى دشمن چنين دان كاندر آماجش نشستى * * * * حکايت ملک زوزن را خواجه ای بود کريم النفس ، نيک محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی ، و در غيبت نکويی گفتی. اتفاقا ازو حرکتی در نظر سلطان ناپسند آمد . مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن . در مدت توکيل او رفق و ملاطفت کردند ی و زجر و معافيت روا نداشتندی. صلح با دشمن اگر خواهى هرگه كه تو را در قفا عيب كند در نظرش تحسين كن سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را سخنش تلخ نخواهى دهنش شيرين كن آن چه مضمون خطاب ملک بود ا زعهدته بعضی بدر آمد و به بقيتی در زندان بماند . آورده اند که طکی از ملوک ناحی در خفيه پيامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزتی کردند . اگر رای عزيز فلان احسن الله خلاصه به جانب ما التفاتی کند در رعايت خاطرش هر چه تمامتر سعی کرده شود و اعيان اي« ملک به ديدار او مفتقرند و جواب اين حرف را منتظر . خواجه برين وقوف يافت و از خطر انديشيدن و در حال جوابی مختصر چنان که مصلحت ديد برقفای ورق نبشت و روان کرد. يکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسه دارد . ملک بهم برآمد و کشف اين خبر فرمود قاصد را بگرفت و رسالت بخواندند . نبشته بود که حسن ظن بزرگان بيش از فضيلت ماست و تشرطف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت نيست بتحکم آنکه پرورده نعمت نعمت اين خاندان است وبه اندک مايه تغير با ولی نعمت بی وفايی نتوان کرد چنانکه گفته اند : آن را كه به جاى تو است هر دم كرمى عذرش بنه ار كند به عمرى ستمى ملک را سيرت حق شناسی او پسند آمد و خلعت و نعمت بخشيد و عذر خواست که خطا کردم تو را بی جرم و خطا آزردن. گفت : ای خداوند بنده درين حالت مر خداوند را خطا نمی بيند. تقدير خداوند تعالی بود که مرين بنده را مکروهی برسد پس به دست تو اوليتر که سوابق نعمت برين بنده داری و ايادی منت و حکما گفته اند : گر گزندت رسد ز خلق مرنج كه نه راحت رسد ز خلق نه رنج از خدا دان خلاف دشمن و دوست كين دل هردو در تصرف اوست گرچه تير از كمان همى گذرد از كماندار بيند اهل خرد * * * * حکايت يکی از ملوک عرب شنيدم که متعلقان را همی گفت مرسوم فلان را چندانکه هست مضاعف کنيد. که ملازم درگاه است و مترصد فرمان ديگر خدمتکاران به لهو و لعب مشغول اند و در ادای خدمت متهاون . صاحبدلی بشنيد و فرياد و خروش از نهادش برآمد . پرسيدندش چه ديدی؟ گفت : مراتب بندگان به درگاه خداوند تعالی همين مثال دارد. دو بامداد گر آيد كسى به خدمت شاه سيم هر آينه در وى كند بلطف نگاه مهترى در بول فرمان است ترك فرمان دليل حرمان است هر كه سيماى راستان دارد سر خدمت بر آستان دارد نظرات فراموش نشه + نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 2:29 توسط مازیار | GetBC(10); نظر بدهید اینم چند تا حکایت زیبای دیگه نظر یادتون نره حکايت تنی چند از روندگان در صحبت من بودند . ظاهر ايشان به صلاح آراسته و يکی را از بزرگان در حق اين طايقه حسن ظنی بليغ و ادراری معين کرده ، تا يکی ازينان حرکتی کرده نه مناسب حال درويشان. ظن آن شخص فاسد شد و بازار اينان کاسد . خواستم تا به طريقی کفاف ياران مستخلص کنم . آهنگ خدمتش کردم ، دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطيفان گفته اند : در مير و وزير و سلطان را بى وسيلت مگرد پيرامن سگ و دربان چو يافتند غريب اين گريبانش گيرد، آن دامن چندان که مقربان حضرت آن بزرگ بر حال من وقوف يا و با اکرام دراوردند و برتر مقامی معين کردند اما بتواضع فروتر نشستم. و گفتم : بگذار كه بنده كمينم تا در صف بندگان نشينم آن بزرگمرد گفت : الله الله چه جای اين گفتار است؟ گر بر سر چشم ما نشينى بارت بكشم كه نازنينى فی الجمله بنشستم و از هر دری سخن پيوستم تا حديث زلت ياران در ميان آمد و گفتم : چه جرم ديد خداوند سابق الانعام كه بنده در نظر خويش خوار مى دارد خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف كه جرم بيند و نان برقرار مى دارد حاکم اين سخن عظيم بپسنديد و اسباب معاش ياران فرمود تا بر قاعده ی ماضی مهيا دارند و موونت ايام تعطيل وفا کنند . شکر نعمت بگفتم و زمين خدمت ببوسيدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم. چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ تو را تحمل امثال ما ببايد كرد كه هيچكس نزند بر درخت بى بر، سنگ * * * * حکايت ملک زاده ای گنج فراوان از پدر ميراث يافت . دست کرم برگشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی دريغ بر سپاه و رعيت بريخت. نياسايد مشام از طبله عود بر آتش نه كه چون عنبر ببويد بزرگى بايدت بخشندگى كن كه دانه تا نيفشانى نرود يکی از جلسای بی تدبير نصيحتش آغاز کرد که ملوک پيشين مرين نعمت ار به سعی اندوخته اند و برای مصلحتی نهاده ، دست ازين حرکت کوتاه کن که واقعه ها در پيش است و دشمنان از پس ، نبايد که وقت حاجت فرومانی. اگر گنجى كنى بر عاميان بخش رسد هر كد خدايى را برنجى چرا نستانى از هر يك جوى سيم كه گرد آيد تو را هر وقت گنجى ملک روی ازين سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت : مرا خداوند تعالی مالک اين مملکت گردانيده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم. قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشين روان نمرد که نام نکو گذاشت * * * * حکايت آورده اند که نوشين روان عادل را در شکارگاهی صيد کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آرد. نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند ازين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هرکه آمد بر او مزيدی کرده تا بدين غايت رسيده. اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبى برآورند غلامان او درخت از بيخ به پنج بيضه كه سلطان ستم روا دارد زنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ * * * * حکايت غافلی را شنيدم که خانه ی رعيت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند ، بی خبر از قول حکيمان که گفته اند هر که خدای را عز و جل بيازارد تا دل خلقی به دست آرد خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد. آتش سوزان نكند با سپند آنچه كند دود دل دردمند سرجمله حيوانات گويند که شيرست و اذل جانوران خر و باتفاق خر بار بر به که شير مردم در. مسكين خر اگر چه بى تميز است چون بار همى برد عزيز است گاوان و خران بار بردار به ز آدميان مردم آزار باز آمديم به حکايت وزير غافل. ملک را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد. در شکنجه کشيد و به هنواع عقوبت بکشت. حاصل نشود رضاى سلطان تا خاطر بندگان نجويى خواهى كه خداى بر تو بخشد با خلق خداى كن نكويى آورده اند که يکی از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تامل کرد و گفت: نه هر كه قوت بازوى منصبى دارد به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف توان به حلق فرو برد استخوان درشت ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف نماند ستمكار بد روزگار بماند بر او لعنت پايدار نظر یادتون نره + نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 2:27 توسط مازیار | GetBC(9); نظر بدهید بازم حکایت های زیبای سعدی حکايت يكى از شاهان پيشين ، در رعايت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد ، همه پشت بدادند. چو دارند گنج از سپاهى دريغ دريغ آيدش دست بردن به تيغ يکی از آنان که غدر کردند با من دم دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون است و بی سپاس و سفله و ناحق شناس که به اندک تغير حال از مخدوم قديم برگردد و حقوق نعمت سالها درنوردد. گفت : از بکرم معذور داری شايد که اسبم درين واقعه بی جور بود و نمد زين بگرو وسلطان که به زر بر سپاهی بخيلی کند. با او به جان جوانمردی نتوان کرد. زر بده سپاهى را تا سر بنهد و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم * * * * حکايت يکی از وزرا معزول شد و به حلقه ی درويشان درآمد. اثر برکت صحبت ايشان در او سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد. ملک بار ديگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت : معزولی به نزد خردمندان بهتر که مشغولی. آنان كه كنج عافيت بنشستند دندان سگ و دهان مردم بستند كاغذ بدريدند و قلم بشكستند وز دست و زبان حرف گيران پرستند ملک گفتا : هر آينه ما را خردمندی کافی بايد که تدبير مملکت را شايد . گفت : ای ملک نشان خردمندان کافی جز آن نيست که به چنين کارها تن ندهد. هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد كه استخوان خورد و جانور نيازارد * * * * حکايت سيه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد؟ گفت : تا فضله ی صيدش می خورم و از شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم . گفتندش اکنون که به ظل حمايتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزديکتر نيايی تا به حلقه ی خاصان درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت : همچنان از بطش او ايمن نيستم. اگر صد سال گبر آتش فروزد اگر يك دم در او افتد بسوزد افتد که نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد که سر برود و حما گفته اند ا زتلون طبع پادشاهان برحذر بايد بود که وقتی به سلامی برنجند و ديگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسيار کردن هنر نديمان است و عيب حکيمان. تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار بازى و ظرافت به نديمان بگذار * * * * حکايت يکی از رفيقان شکايت روزگار نامساعد به نزد من آورد که کفاف اندک دارم و عيال بسيار و طاقت فاقه نمی آرم و بارها در دلم آمد که به اقليمی ديگر نقل کنم تا در هر آن صورت که زندگی کرده وشد کسی را بر نيک و بد من اطلاع نباشد. بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريست باز از شماتت اعدا برانديشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی مرا در حق عيال بر عدم مروت حمل کنند و گويند: مبين آن : بى حميت را كه هرگز نخواهد ديد روى نيكبختى كه آسانى گزيند خويشتن را زن و فرزند بگذارد بسختى و در علم محاسبت چنانکه معلوم است چيزی دانم و گر به جاه شما جهتی معين شود که جمعيت خاطر باشد بقيت عمر از عهده شکر آن نعمت برون آمدن نتوانم. گتفم : عمل پادشاه ای برادر دو طرف داريد : اميد و بيم ، يعنی اميد نان و بيم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان اميد متعرض اين بيم شدن . كس نيايد به خانه درويش كه خراج زمين و باغ بده يا به تشويش و غصه راضى باش يا جگربند، پيش زاغ بنه گفت : اين مناسبت حال من نگفتی و جواب سوال من نياوردی. نشنيده ای که هر که خيانت ورزد پشتش از حساب بلرزد؟ راستى موجب رضاى خدا است كس نديدم كه گم شد از ره راست و حکما گويند ، چار کس از چارکس به جان برنجند. حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسپی از محتسب و آن که حساب پاک است از محاسب چه باک است ؟ مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ تو پاك باش و مدار از كس اى برادر، باك زنند جامه ناپاك گازران بر سنگ گفتم : حکايت آن روباه مناسب حال توست که ديدنش گريزان و بی خويشتن افتان و خيزان . کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافت است ؟ گفتا : شنيده ام که شتر را بسخره می گيرند. گفت : ای سفيه شتر را با تو چه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت : خاموش که اگر حسودان بغرض گويند شتر است و گرفتار آيم که را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من کند؟ و تا ترياق از عراق آورده شود مارگزيده مرد بود . تو را همچنين فضل است و ديانت و تقوا و امانت اما متعنتان در کمين اند و مدعيان گوشه نشين. اگر آنچه حسن سيرت توست بخلاف آن تقرير کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی در آن حالت مجال مقالت باشد پس مصلحت آن بينم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک رياست گويی. به دريا در منافع بى شمار است اگر خواهى ، سلامت در كنار است رفيق اين سخن بشنيد و بهم برآمد و روی از حکايت من درهم کشيد و سخنهای رنجش آميز گفتن گرتف کين چه عقل و کفايت است و فهم و درايت ؟ قول حکما درست آمد که گفته اند : دوستان به زندان بکار آيند که بر سفره همه دشمنان دوست نمايند . دوست مشمار آنكه در نعمت زند لاف يارى و برادر خواندگى دوست آن دانم كه گيرد دست دوست در پريشان حالى و درماندگى ديدم كه متغير می شود و نصيحت به غرض می شنود . به نزديک صاحبديوان رفتم ، به سابقه ی معرفتی که در ميان ما بود و صورت حالش بيان کردم و اهليت و استحقاقش بگفتم تا به کاری مختصرش نصب کردند. چندی برين برآمد ، لطف طبعش را بديدند و حس تدبيرش را بپسنديدند و کارش از آن درگذشت و به مرتبتی والاتر از آن متمکن شد. همچنين نجم سعادتش در ترقی بود تا به اوج ارادت برسيد و مقرب حضرت و مشاراليه و معتمد عليه گشت. بر سلامت حالش شادمانی کردم و گفتم : ز كار بسته مينديش و در شكسته مدار كه آب چشمه حيوان درون تاريكى است منشين ترش از گردش ايام كه صبر تلخ است وليكن بر شيرين دارد در آن قربت مرا با طايفه ای ياران اتفاق افتاد . چون از زيارت مکه بازآمدم دو منزلم استقبال کرد. ظاهر حالش را ديدم پريشان و در هيات درويشان. گفتم : چه حالت است ؟ گفت : آن چنانکه تو گفتی طايفه ای حسد بردند و به خيانتم منسوب کردند و ملک دام ملکه در کشف حقيقت آن استصقا نفرمود و ياران قديم و دوستان حميم از کلمه ی حق خاموش شدند و صحبت ديرين فراموش کردند. نبينى كه پيش خداوند جاه نيايش كنان دست بر بر نهند اگر روزگارش درآورد ز پاى همه عالمش پاى بر سر نهند فی الجمله به انواع عقوبت گرفتار بودم تا درين هفته که مژده ی سلامت حجاج برسيد از بند گرانم خلاص کرد و ملک موروثم خاص . گفتم : آن نوبت اشارت من قبولت نيامد که گفتم عمل پادشاهان چون سفر درياست خطرناک و سودمند يا گنج برگيری يا در طلسم بميری. يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار يا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار مصلحت نديدم از اين بيش ريش درونش به ملامت خراشيدن و نمک پاشيدن .بدين کلمه اختصار کرديم . ندانستى كه بينى بند بر پاى چو در گوشت نيامد پند مردم ؟ دگر ره چون ندارى طاقت نيش مكن انگشت در سوراخ كژدم + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:56 توسط مازیار | GetBC(8); نظر بدهید حکایاتی دیگر سلام به همه دوستان خوبم ممنونم از بازدیدتون اما بیشتر ممنون می شم اگه لطف کنید و یه نظر کوچولو بدید. منتظره نظر هستم عزیزان حکايت بربالين تربت يحيی پيغامبر عليه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که يکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست . درويش و غنى بنده اين خاك و درند آنان كه غنى ترن محتاجترند آنگه مرا گفت : از آنجا که همت درويشان است و صدق معاملت ايشان ، خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب انديشناکم. گفتمش: بر رعيت ضعيف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبينی. به بازوان توانا و فتوت سر دست خطا است پنجه مسكين ناتوان بشكست نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد؟ كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بى غمى نشايد كه نامت نهند آدمى * * * * حکايت درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ، بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را. اى زبردست زير دست آزار گرم تا كى بماند اين بازار؟ به چه كار آيدت جهاندارى مردنت به كه مردم آزارى * * * * حکايت يکی از ملوک بی انصاف ، پارسايی را پرسيد: از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاری. ظالمى را خفته ديدم نيم روز گفتم : اين فتنه است خوابش برده به و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به * * * * حکايت يکی از ملوک را ديدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پايان مستی همی گفت: ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نست كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست درويشی به سرما برون خفته و گفت : اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست گيرم كه غمت نيست ، غم ما هم نيست ملک را خوش آمد ، صره ای هزار دينار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درويش . گفت : دامن از کجا آرم که جامه ندارم. ملک را بر حال ضعيف او رقت زياد شد و خلعتی بر آن مزيد کرد و پيشش فرستاد. درويش مر آن نقد و جنس را به اندک زمان بخورد و پريشان کرد و باز آمد. قرار برکف آزادگان نگيرد مال نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند : بهم برآمد و روی ازو درهم کشيد . و زينجا گفته اند اصحاب فطنت و خبرت که از حدث و سورت پادشاهان برحذر بايد بودن که غالب همت ايشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند. حرامش بود نعمت پادشاه كه هنگام فرصت ندارد نگاه مجال سخن تا نيابى ز پيش به بيهوده گفتن مبر قدر خويش گفت : اين گدای شوخ مبذر را که چندان نعمت به چندين مدت برانداخت برانيد که خزانه ی بيت المال لقمه مساکين است نه طعمه ی اخوان الشاطين. ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ يكى از وزرای ناصح گفت : ای خداوند ، مصلحت آن بينم که چنين کسان را وجه کفاف بتفاريق مجری دارند تا در نفقه اسراف نکنند اما آنچه فرمودی از زجر و منع ، مناسب حال ارباب همت نيست يکی را بلطف اميدوار گردانيدن و باز به نوميدی خسته کردن. به روى خود در طماع باز نتوان كرد چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد كس نبيند كه تشنگان حجاز به سر آب شور گرد آيند هر كجا چشمه اى بود شيرين مردم و مرغ و مور گرد آيند + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 0:55 توسط مازیار | GetBC(7); نظر بدهید حکايت پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده ، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حکيمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم . گفت : غايت لطف و کرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باری چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت . ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست ، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد. اى پسر سير ترا نان جوين خوش ننماند معشوق منست آنكه به نزديك تو زشت است حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است فرق است ميان آنكه يارش در بر با آنكه دو چشم انتظارش بر در * * * * حکايت هرمز را گفتند : وزيران پدر را چه خطا ديدی که بند فرمودی؟ گفت : خطايی معلوم نکردم ، وليکن ديدم که مهابت من در دل ايشان بی کران است و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ، ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته اند : از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم وگر با چو صد بر آيى بجنگ 53 از آن مار بر پاى راعى زند كه برسد سرش را بكوبد به سنگ 54 نبينى كه چون گربه عاجز شود برآرد به چنگال چشم پلنگ * * * * حکايت يکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پيری و اميد زندگانی قطع کرده که سواری از درآمد و بشارت داد که فلان قطعه را به دولت خداوند گشاديم و دشمنان اسير آمدند و سپاه رعيت آن طرف بجملگی مطيع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: اين مژده مرا نيست دشمنانم راست يعنی وارثان مملکت. بدين اميد به سر شد، دريغ عمر عزيز كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد اميد بسته ، برآمد ولى چه فايده زانك اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد كوس رحلت بكوفت دست اجل اى دو چشم ! وداع سر بكنيد اى كف دست و ساعد و بازو همه توديع يكديگر بكنيد بر من اوفتاده دشمن كام آخر اى دوستان حذر بكنيد روزگارم بشد به نادانى من نكردم شما حذر بكنيد + نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 0:35 توسط مازیار | GetBC(5); نظر بدهید دو حکایت دیگر سلام دوستان
در ابتدا از همه دوستانی که نظر دادن ممنونم. امیدوارم همه شاد و پیروز و موفق باشید................ می خواستم از دوستانی لطف می کنن و مطالب رو می خونن خواهش کنم نظر بدن و من سطح کارم رو بدونم. منتظر نظرات سازنده شما عزیزان هستم حکايت رهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش ديدم که عقل و کياستی و فهم و فراستی زايدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصيه ی او پيدا. بالاى سرش ز هوشمندى مى تافت ستاره بلندى فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال . ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فايده نمودند . دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟ ملک پرسيد که موجب خصمی اينان در حق تو چيست؟ گفت : در سايه ی دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد. توانم آن كه نيازارم اندرون كسى حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست شوربختان به آرزو خواهند مقبلان را زوال نعمت و جاه گر نبيند به روز شب پره چشم چشمه آفتاب را چه گناه ؟ راست خواهى هزار چشم چنان كور، بهتر كه آفتاب سياه * * * * حکايت يکی از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده ، تا بجايی که خلق از مکايد فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت کم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش بنده حلقه به گوش از ننوازى برود لطف كن كه بيگانه شود حلقه به گوش باری، به مجلس او در ، کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون.وزير ملک را پرسيد : هيچ توان دانستن که فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد ؟ گفت : آن چنان که شنيدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهی يافت . گفت : ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟ همان به كه لشكر به جان پرورى كه سلطان به لشكر كند سرورى ملک گفت : موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت : پادشاه را کرم بايد تا برو گرد آيند و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست. نكند جور پيشه سلطانى كه نيايد ز گرگ چوپانى پادشاهى كه طرح ظلم افكند پاى ديوار ملك خويش بكند ملک را پند وزير ناصح ، موافق طبع مخالف نيامد . روی ازين سخن درهم کشيد و به زندانش فرستاد.بسی برنيامد که بنی غم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند . قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده ، بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تا ملک از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد. پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است + نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 0:39 توسط مازیار | GetBC(4); نظر بدهید حکایت * * * * حکايت طايفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعيت بلدان از مکايد ايشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب . بحکم آنکه ملاذی منيع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته . مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرات ايشان مشاورت همی کردند که اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد. درختى كه اكنون گرفته است پاى به نيروى مردى برآيد ز جاى و گر همچنان روزگارى هلى به گردونش از بيخ بر نگسلى سر چشمه شايد گرفتن به بيل چو پر شد نشايد گذشتن به پيل سخن بر اين مقرر شد که يکی به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه داشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده ، تنی چند مردان واقعه ديده ی جنگ ازموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند . شبانگاهی که دزدان باز آمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند ، نخستين دشمنی که بر سر ايشان تاختن آوردد خواب بود . چندانکه پاسی از شب درگذشت ، قرص خورشيد در سياهى شد يونس اندر دهان ماهى شد دلاورمردان از کمين بدر جستند و دست يکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند . همه را به کشتن اشارت فرمود . اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميوه ی عنفوان شبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده . يکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت : اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جوانی تمتع نيافته . توقع به کرم و اخلاق خداونديست که به بخشيدن خون او بربنده منت نهد .. ملک روی از اين سخن درهم کشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت : پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است بهتر اين است كه نسل اين دزدان قطع و ريشه كن شود و همه آنها را نابود كردند، چرا كه شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را كشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنين نمى كنند: ابر اگر آب زندگى بارد هرگز از شاخ بيد بر نخورى با فرومايه روزگار مبر كز نى بوريا شكر نخورى وزير، سخن شاه را طوعا و کرها پسنديد و بر حسن رای ملک آفرين گفت و عرض كرد: راى شاه دام ملکه عين حقيقت است ، چرا كه همنشينى با آن دزدان ، روح و روان اين جوان را دگرگون كرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى اميد آن را دارم كه اگر او مدتى با نيكان همنشين گردد، تحت تاءثير تربيت ايشان قرار مى گيرد و داراى خوى خردمندان شود، زيرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ريشه ندوانده است و در حديث هم آمده : كل مولود يولد على الفطرة فابواه يهودانه او ينصرانه او يمجسانه . پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد سگ اصحاب كهف روزى چند پى نيكان گرفت و مردم شد گروهى از درباريان نيز سخن وزير را تاءكيد كردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد كرد و گفت : بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم . دانى كه چه گفت زال با رستم گرد دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد ديديم بسى ، كه آب سرچشمه خرد چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد فی الجمله پسر را بناز و نعمت براوردند و استادان به تربيت همگان پسنديده آمد . باری وزير از شمايل او در حضرات ملک شمه ای می گفت که تربيت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قديم از جبلت او بدر برده . ملک را تبسم آمد و گفت : عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمى بزرگ شود سالی دو برين برآمد. طايفه ی اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزيبر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قياس برداشت و در مغازه ی دزدان بجای پدر نشست و عاصی شد. ملک دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت : شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟ ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره زار خس 44 زمين شوره سنبل بر نياورد در او تخم و عمل ضايع مگردان نكويى با بدان كردن چنان است كه بد كردن بجاى نيكمردان + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 0:19 توسط مازیار | GetBC(3); نظر بدهید یک حکایت دیگر سلام دوستان خوبم. امشب یه حکایت جدید گذاشتم بخونید و امیدوارم که خوشتون بیاد عزیزان در ضمن من منتظر نظرات خوبتان هستم دوستان عزیز. با آروزوی موفقیت برای شما عزیزان حکايت يكى از ملوک خراسان ، محمود سبکتکين را در عالم خواب ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشمخانه همی گرديد و نظر می کرد. ساير حکما از تاويل اين فرو ماندند مگر درويشی که بجای آورد و گفت : هنوز نگران است که ملکش با دگران است. بس نامور به زير زمين دفن كرده اند كز هستيش به روى زمين يك نشان نماند وان پير لاشه را كه نمودند زير خاك خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند زنده است نام فرخ نوشيروان به خير گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند * * * * حکايت ملک زاده ای را شنيدم که کوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوبروی . باری پدر به کراهت و استحقار درو نظر می کرد . پسر بفراست استيصار بجای آورد و گفت : ای پدر ، کوتاه خردمند به که نادان بلند . نه هر چه بقامت مهتر به قيمت بهتر . اشاة نظيفة و الفيل جيفية. اقل جبال الارض طور و انه لاعظم عندالله قدرا و منزلا آن شنيدى كه لاغرى دانا گفت بار به ابلهى فربه اسب تازى وگر ضعيف بود همچنان از طويله خر به پدر بخنديد و ارکان دولت پسنديد و برادران بجان برنجيدند. تا مرد سخن نگفته باشد عيب و هنرش نهفته باشد هر پيسه گمان مبر نهالى شايد كه پلنگ خفته باشد شنيدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود . چون لشکر از هردو طرف روی درهم آوردند اول کسی که به ميدان درآمد اين پسر بود . گفت : آن نه من باشم که روز جنگ بينی پشت من آن منم گر در ميان خاک و خون بينی سری کان که جنگ آرد به خون خويش بازی می کند روز ميدان وان که بگريزد به خون لشکری اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی مردان کاری بينداخت . چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت : اى كه شخص منت حقير نمود تا درشتى هنر نپندارى اسب لاغر ميان ، به كار آيد روز ميدان نه گاو پروارى آورده اند که سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندک . جماعتی آهنگ گريز کردند. پسر نعره زد و گفت : ای مردان بکوشيد يا جامه زنان بپوشيد . سواران را به گفتن او تهور زيادت گشت و بيکبار حمله آوردند . شنيدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند. ملک سر و چشمش ببوسيد و در کنار گرتف و هر روز نظر بيش کرد تا وليعهد خويش کرد. برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بديد ، دريچه بر هم زد . پسر دريافت و دست از طعام کشيد و گفت : محال است که هنرمندان بميرند و بی هنران جای ايشان بگيرند. كس نيابد به زير سايه بوم ور هماى از جهان شود معدوم پدر را از اين حال آگهی دادند. برادرانش را بخواند و گوشمالی بجواب بداد. پس هريکی را از اطراف بلاد حصه معين کرد تا فتنه و نزاع برخاست که:ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند. نيم نانى گر خورد مرد خدا بذل درويشان كند نيمى دگر ملك اقلمى بگيرد پادشاه همچنان در بند اقليمى دگر حکايت در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد. وقت ضرورت چو نماند گريز دست بگيرد سر شمشير تيز ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟ يكى از وزيران نيک محضر گفت : ای خداوند همی گويد: والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت.وزير ديگر که ضد او بود گفت : ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن.اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت . ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت : آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی . چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز هر كه شاه آن كند كه او گويد حيف باشد كه جز نكو گويد و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود: جهان اى برادر نماند به كس دل اندر جهان آفرين بند و بس مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت چو آهنگ رفتن كند جان پاك چه بر تخت مردن چه بر روى خاك
بسم الله الرحمن الرحیم شرایطی کوتاه برای تحریم
بسم الله الرحمن الرحیم چرا دولتها به اهداف خود نمی رسند
دولت اصلاحات با شعار توسعه سیاسی و نهاد مند کردن آزادیهای مدنی ، با این شعار اصلی دولت تشکیل شد و دولت جناب آقای احمدی نژاد به توسعه اقتصادی مبارزه با فساد و رانت خواری بعنوان برنامه های اصلی خود پا به عرصه اداره کشور گذاشتند
حال این سئوال مطرح میشود هر دو دولت نه تنها به همان شعارهای اصلی نرسیدتد بلکه ضعف اصلی و ناکامی مهم آنها در همان شعارهای مطرح شده بود
چرا و چه عواملی باعث میشود دولتها به اهداف و برنامه های خود نرسند در مرحله اول این بحث نیاز به تحلیل و بررسی عمیق جامعه شناسی سیاسی رفتار ما مردم ایران برمی گردد وقتی دقیق به رفتار جامعه خود نگاه می کنیم ما دارای رفتارهای خیلی ویژه و منحصر به فردی هستیم که متاسفانه این رفتارها عمومیت پیدا کرده اند شما یک روستا را در نظر بگیرید که یک و یا چند طایفه زندگی می کنند فرض کنیم خودشان تصمیم می گیرند کسی را به عنوان بزرگ و سردار خود تعیین کنند .این انتخاب که انجام شد بعد از مدتی همان کسانی که تا دیروز مدافع سر سخت بودند .علم مخالفت را با او بلند می کنند و یا اینکه او را با مشکلاتش تنها می گزارند .در کارهای سیاسی می بینیم عده ایی در هر مقطع انتخاباتی کسی و یا کسانی را در موج افکار و تبلیغات می اندازند و وقنی به پیروزی رسیدند تا مدتی با هم کار می کنند و بعد از مدت کمی همان تعداد کم از شورا با هم وارد اختلاف و جنگ و نزاع شده اند شما یک بررسی اجمالی از تمام شوراهای شهرهای کوچک و بزرگ بزنید قریب به اکثریت انها یا اختلاف دارند و یا حتی جدا شده اند
چرا و به چه علت آنچه به نظر اینجانب می رسد
1 .هنوز تمرین و مشارکت جمعی در نهاد خانواده و اجتماع ما نهادینه نشده است .
2 . توسعه فردگرایی جامعه ما برجمع گرایی از ارجحیت بیشتری برخوردار است.افراد در جمع حضور دارند و مشارکت می کنند اما در درون خود به فکر به کرسی نشاندن خواسته های خود هستند و اگر نرسیدند آن فرد را متهم به ناتوانی و در مقابل او به مخالفت بر می خیزند
3 .برنامه محوری بر اساس فکرجمع محور در مقابل افکار شخصی از ارزش کمتری برخوردار است یعنی اینکه هر کس تلاش دارد نظر خود را بر جمع غالب کند
4 .همه امور ما سیاسی شده اند یک تفکیک منطقی بین امور سیاسی از امور اجتماعی و کارهای تخصصی و واگذاری امور بر اساس توانمندیهای تخصصی صورت نمی گیرد
5 .متاسفانه علی الرغم تمام شعارها در مقابل قدرت و ثروت جامعه فرد محور و شهر محور فامیل محور است تا نگاه ملی بر آن حاکم باشد
6 .برای برون رفت از مشکلات کشور در این مقطع که بجد نیاز به اقتصاد مقاومتی داریم استقرارتفکر نظام مدیریتی دهه شصت .کار برای خدا کردن .در عمل به امور رضایت خدا بر رضایت مخلوق غالب شدن .نگاه به میز ریاست فقط و فقط رسیدن فرصت برای خدمت به خلق خدا تا ریاست کردن بر مجموعه و از او به عنوان طمعه برای زسیدن به اهداف شخصی استفاده نکردن
7.رقابت سازنده جایگزین تخریب ناصواب
8 .نگاه به بیت المال نگاه امانتی باشد که حقوق بیش هفتاد میلیون انسان در آن است و ریال به ریال آن در کارنامه اعمال ما نوشته میشود .اما متاسفانه نگاه به بیت المال نگاه گوشت قربانی است .اگر همین ارقامی که سالیانه در اختیار دستگاههای دولتی است در اختیار بخش خصوصی بود بسیاری از مشکلات حل شده بود اما مناسفانه هزینه تمام شده طرحهای دولتی در مقابل بخش خصوصی بسیار بیشتر است
9 .ما اخلاقی داریم تا زمانی که با فردی و یا گروهی احساس برابری کنیم خوبیم اگر بالاتر رفت شروع می کنیم پشت سرش به حرف زدن اقا ال است بل است حالا بزرگ شده صاحب ریاست شده پول دارد شده تحویل نمی گیرد او هم فکر می کند حالا من به جایی و یا مال و ثروتی رسیدم و یا قدرتی بدست آوردم با من حسودی می کنند بدشان می آید .نگاه بخش زیادی از جامعه ما نگاه بدبینانه و انتقادی است تا نگاه اصلاحگرانه و کمک کردن به هم 10 .متاسفانه در جامعه ما قدرت و ثروت بیش از اندازه تکریم و حتی نعظیم میشوند تا زمانی که این ارزش گذاری های بیش از اندازه از این دو مورد برداشته نشوند و با ایمان واقعی و خالص به خداوند و رضایت آن پروردگار بزرگ جایگزین در قلبهای ما نشود و بزرگی این دو کالای کاذب از وجود ما بیرون نرود ما در مسیر بر زندگی خوب اجتماعی و سیاسی و عبادی دچار مشکل هستیم هر کسی تلاش می کند تا پا بر گردن دیگری بگذارد و او را نردبان خود برای رسیدن و یا دیدن این دو کند
هم تکرار تاریخ اسلام و هم امید رویش دوباره اسلام
باز تکرار تاریخ را شاهدیم تکراری که در زمانی اتفاق می افتد که جهان خود را متمدن و صاحب برتری اخلاقی و حقوق انسانی می داند .اگر دیروز ابوجهل ،عتبه بن ربیعه ،شیبه بن ربیعه،ولیدبن ربیعه،امیه بن خلف و عقبه بن ابی معیط با تمسخر و دشنام دادن و شکمبه بر پشت آن حضرت گذاشتن و سنگ به آن حضرت زدن و تمسخر و دشنام موجبات رنجش آن حضرت می شدند تا جایی خداوند در کلام جاوید خودش بر نکوهش آنها آیه نازل کرد امیه بن خلف هنگامی که آن حضرت را می دید تمسخر نموده و دشنام می داد در باره او این آیه نازل شد (ویل لکل همزه لمزه وای بر هر بد گوی عیبجویی ) یا در مورد ابوجهل (اولی لک فاولی ثم اولی لک فاولی وای بر تو پس وای بر تو باز هم وای بر تو پس وای بر تو. این افراد قطره هایی هستند که تاریخ بعنوان نمونه در قلب خود به یاد دارد و باز به روشنی سرگذشت آنها را در همین دنیا به روشنی بیان داشته تا آیینه ای باشند برای تمام کسانی که به ساحت قدسی آن حضرت اهانت کنند اما تاسف از بابت ابوجهلها و عتبه های این زمان از آن باب بیشتر است که این جاهلان خود را قافله سالار اخلاق و مدنیت زمان می دانند حال آنکه خود به ابتدایی ترین اصول اخلاقی که همان احترام به دیگر ادیان است قائل نیستند در صورتی که اسلام از توهین به بتان منع کرده است اما این توهینها درسهایی دارد که بایستی ما مسلمانان به آن توجه کنیم
1 .آن روزهای سخت اولین،پیامبر با یاران اندکش خود رنج توهین و افتراء را به جان خرید اما این توهین ها بخشی از آن متوجه عملکرد ضعیف ما مسلمانان است ما به اندازه هزار سال یا خوابیم و یا خود را به خواب زده ایم و نتوانستیم رحمانیت و انسانساز بودن اسلام عزیز را به گوش جهانیان به روشنی تبیین کنیم باز این خود آن حضرت است مثل اوان اسلام برای بیداری بشر و هدایت آنها رنج توهین و تمسخر را به جان خریده تاما از این خواب گران بیدار شویم و این جاهلان با نسیم فرح بخش اسلام اشنا شوند
2 .مسلمان امروز بیشتر گرفتار منیتهای شخصی ،قومی ،حزبی ،مذهبی تا به فکر هدایت خود و بشر و یا تا به فکر ملت سازی اسلامی .جاکمان به فکر طولانی شدن حکومتشان تا اجرای حدود الهی و کمک به نشر دین اسلام در جهان، میتوان گفت به جای این خشمها و تظاهراتهای خیابانی ما وظیفه داریم ندای اسلام و مبانی آن را به چهانیان برسانیم تا آنها بدانند اسلام واقعی را درک نکرده اند .اگر دیروز اهانتهای ابوجهلها را پیامبر عزیز خودشان و همان تعداد کمی که در مکه بودند میشنیدند اما امروز صدای این ابوجهلها با این غولهای رسانه ایی در تمام دنیا طنین انداز است و این رسالت مسلمانان را بیشتر می کند تا در جنگ این رسانه ها پیام روشن اسلام را به جهان برسانند تا این ابرهای کوچک سیاه از روشنی خورشید اسلام زدوده شوند
3 .اما پیامی خوشحالی هم برای ملت مسلمان دارد خیلی وقتا شاهدیم کسانی که از ادله منطقی باز می مانند و یا در امری جواب منطقی ندارند شروع به پرخاش کردن می کنند و یا زبان به دشنام که سخیف ترین کار است می گشایند دشمنان اسلام دارند شکست و ناتوانی خود را با توهین و افتراء نشان می دهند که این فرصتی دوباره برای رویش اسلام در آن دیار می باشدانتظارات منطقی مردم و برنامه های آتی جناب نارویی
بسم الله الرحمن الرحیم
بسیاری ازرفتارهای بشر در قالب زمان و مکان خاصی قابل محبوس کردن نیستند این رفتارها به فراخنای هستی قابل تامین و بروز کردن هستند .شادی ،غم ،زندگی راحت ،سلامتی ،امید به بهروزی ،دوست داشتن به همنوع ،داشتن عرق خاص به کسی که تشابه بیشتری با او احساس میشود .همه انسانها در این موارد و مواردی از این دست دارای کنش ها و رفتارهای شبیه هم و یا نزدیک به هم دارند .این مقدمه کوتاه را گفتم تا حس عمومی از شادمانی در اکثر مردم از بابت انتخاب آقای نارویی ایجاد کرده را می توان فهمید.این حس کارکردهای بسیاری دارد.مهمترین آن احساس نزدیکی هر چه بیشتر حاکمیت و مردم که این مهم نیاز همیشگی کشور است در هیچ زمانی دوام یک مملکت امکان پذیر نیست مگر اینکه مردم و حاکمان تکمیل کننده و پشتیبان هم باشند .و مسئولیت جناب نارویی را در نگهداشت این شادمانی بیشتر خواهد کرد .البته فضای منطقی و عقلانیت عمومی حاصل شده در بین مردم برای محقق شدن همه آروزها این امکان را برای ایشان و حاکمیت و همه مردم استان ایجاد کرده تا ایشان بتواند در یک فرایند زمانی مطلوب از همه خواسته های غیر منطقی و بدست آورده های غیر ناحق جلوگیری کرده و همه خواسته های منطقی را در توزین عدالت نهاده و هر کسی را بر اساس سهم خود راضی گرداند .شاید در برپایی عدالت کسانی که به ناحق حقی را کسب کرده اند به ظاهر احساس بدی داشته باشند .اما این همان چیزی است که بخش بزرگی از استان و تمام حق باوران به دنبال آن هستند .جال باید منتظر ماند تا ببینیم ایشان تا چه اندازه در اجرای عدالت موفق خواهد شد و در پی ایجاد آن خواهد بود
فرازی از بیانات حضرت علی (ع) به مالک اشتر و از نهج ابلاغه
مهربانی با مردم و دوست داشتن آنها و لطف در حق ایشان را شعار دل خود ساز چونان حیوانی درنده مباش که خوردنشان را غنیمت شماری زیرا آنان دو گروهند یا همکیشان تو هستند یا همانندان تو در آفرینش
حکمت 166
مردم را سرزنش نکنند که چرا حقش را با تاخیر می گیرد ،بلکه سرزنش در آنجاست که آنچه حقش نیست بگیرد
خطبه 37
خوارترین افراد نزد من عزیز است تا حق او را بگیرم و فرد قوی در نزد من پست و ناتوان است تا حق تو را باز ستانم
غررالحکم جلد یک
هیچ عدلی سودمندتر از بازگرداندن مظلمه و ادای دیون نیستبسم الله الرحمن الرحیم نظر یک دوست
| پنجشنبه 26 مرداد1391 ساعت: 0:4 | توسط:sakene ghalbe paeeiz | ||||
|
صدای شکست سنگ ها که با طغیان رودخانه به فریاد در می آید،،، شبتون خوش سردار طایفه طوقی ------------------------------------------------------------------------- هر تخریبی و شکستی و خروش رودی سبزی و آبادی و سازندگی به دنبال دارد هر کسی با ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من ما را کسی به رعیتی خود بپذیرد ممنون میشیم | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | [ نظر خصوصی ] | ||||
| شما چه راه حلی برای این معضلات دارید | |||||
| چهارشنبه 25 مرداد1391 ساعت: 23:58 | توسط:sakene ghalbe paeeiz | ||||
|
سلام ،،، عذرخواهم جناب آقای طوقی اما می خوام یه انتقاد ازتون بکنم ،،، اولا همه دل نوشته های شما تکراری و خسته کننده است به جای اینکه شما و هم سنگراتون به فکر توسعه و آبادانی بلوچستان باشید فقط به فکر نصیحت کردن و داستان نوشتنین،، گاهی اوقات یادتون میره که خودتون بلوچ هستین و باید اساسی به فکر مردم بلوچستان باشید ،،نه اینکه فقط شعار بدین... واسه بلوچستان و طایفه طوقی متاسفم ------------------------------------- ما سعی داریم باور های خود را بنویسیم شما مصداقی بگید کجای نوشته ها تکراری است و یک موضوع چندین بار نوشته شده است ما بعضی وقتا انقدر بنویسیم و بگیم تا مخاطب ما باور کند و توجه نماید ما باور به تکرار مکرر حرف حق داریم تا عمل جانشین حرف شود. البته بضاعت ما کم ماست ان شاء الله خداوند یاری کند تنوع بیشتری داشته باشیم .اما انتظار از عزیزی مثل شما بعد از سالها سری زدید و انتقاد نمودید و تشکر ار این بابت راهکار هم ارائه بدید . اگر نوشته های من به مذاق شما خوش نیست برای بلوچستان و طایفه طوقی متاسف نباشید این کوتاهی من حقیر را به کل تعمیم ندهید .و از شمای بزرگوار انتظار همراهی بیشتر دارم
| |||||
بسم الله الرحمن الرحیم جناب آقای نارویی استاندار محترم
جناب استاندار محترم
بر شماست تا با تشکیل حلقه های دوستی بر ایجاد همدلی اجتماعی و سیاسی و اداری همت گمارید تا به مانند یک برادر بزرگتر و پدری دلسوز زمانی که در یک خانواده دو برادر و یا خواهری شکایتی از هم داشتند با بزرگمنشی و عدالت فضای خانواده را به یک فضای دوستی و صمیمیت تبدیل کند را ه سخت و یا کار طاقت فرسایی نیست. اما نیازبه لوازم ونرم افزار و بستر لازم دارد تا سخت افزار نیاز همیشگی استان اتحاد واقعی و تبدیل شعار به شعور همه این را باور قلبی داشته باشند اقوام و مذاهب استان واقعیت های انکار ناپذیری هستند و هیچ کس نمی تواند انها را نادیده بگیرد .مسائل استان با نگاه اجتماعی محور و علمی و کارشناسی به آسانی قابل حل است شاید دغدغه هر دولت مردی در استان بحث امنیت باشد که این موضوع متاسفانه بیشتر نگاه سخت افزاری بر آن حاکم است تا نرم آفزاری هنوز بعد از چندین سال جوابی منطقی و علمی برای این سئوال نیست چرا از ظرفیت این مردم در جهت امنیت پایدار استفاده نمی شود البته سپاه محترم در حرکتی خط شکن که از سپاه انتظار می رود اقدام به جذب تعدادی نیرو کرده که این اقدام بایستی در تمامی نهادهای امنیتی و نظامی شروع شود هیچ چاره ای بهتر و منطقیتراز استفاده کردن ظرفیت این مردم در بحث امنیت وجود ندارد .استفاده کردن مقطعی و بصورت عشایری و کوتاه مدت نه تنها رهگشا نیست بلکه مخل امنیت و رفیق دزد و شریک قافله تربیت کردن است بایسنی افراد به صورت سازمانی جذب و پاسخگو باشند و امید به ارتقاء و ترفیع همیشه در وجود آنها باشد تا صادقانه خدمت کنند ....کار و اشتغال استان بایستی سرلوحه کاری باشد با توجه به گزارش مرکز آمارایران استان جوانترین استان کشور است این جوانی مزیتهای فراوانی دارد و هم دغدغه های که این جوانان با تربیت صیحیح انسانهای برومندی پرورش داده شوند تا در آبادانی مملکت خود سهمی داشته باشند .این خیل جوانان نیاز به بازار کار و کسب مناسب دارند تا استان از وجود آنها بهره مفید ببرد .الان ملاحظه شود استان از مرکز آن تا مرزهای دریایی چابهار و کنارک به فاصله نهصد و یا هزار کیلومتر از یک دانشگاه جامع و کامل با تمام رشته ها و امکانات اموزشی محروم است و آنهایی که هستند از سرعت لازم برای ترقی و گسترش برخوردار نیستند. بازار کار استان هم ملاحظه میشود در کل استان چند کارخانه و یا شرکت فراگیر وجود دارد تا بتوانند تعدادی از جوانان را جذب خود کند یک کارخانه بافندگی بود سر خیر مسئولین هم تعطیل شد .فقط یک حساب سر انگشتی شود همین لباس محلی زنانه و مردانه سالانه چقدر واردات از خارج میشود چرا برای تولید لباس خود همین مردم کارخانه ای ایجاد نشود و یا همین کارخانه به روز و بازسازی نشود و نبود بازار کار سالم و تنها دریچه آن همین ادارات دولتی هستند و ادارات دولتی هم بلوچ به این احساس رسیده که استخدام شدن برای ما در آن به سختی اتفاق می افتد و این احساس تبیعض را بین جوانان و مردم ایجاد کرده است
از شاخص های توسعه استان رشد منابع انسانی در اعمال سیاستهای مدیریتی استان است این مهم با توجه به جمعیت و گستردگی اقلیمی استان اتفاق نیفتاده است و از موضوعات مهمی است که باعث ایجاد حس تبعض شده و از علتهای مهم عدم توسعه یافتگی استان عدم توسعه مدیریت و منابع انسانی منطقه است و تا زمانی به این مهم توجه نشود و از ظرفیتها و پتانسیل جوانان استان در ادارات و دستگاهای مختلف استفاده نشود منابع مالی و زحمات دولتی در جهت توسعه بهینه استان بسیج نشده اند و هدر رفت منابع و اهمال در جذب آن زیاد است توسعه استان در چنته( مدیریت مشارکتی ) است تا زمانی که این مهم اتفاق نیفتد بر تارک استان محرومیت را خواهیم دید
در پایان تکه کلام بلوج در قبال دولت (حاکمیت ) این است می گوید (دولت پدر است ) از پدر همیشه بزرگی و مساعدت و کمک .انطرف سکه فرزند همیشه انتظار مهربانی و رئوفت دارد .امیدواریم استاندار محترم جناب حاتم نارویی در ایجاد تفاهم و همدلی و اتحاد واقعی موفق باشند
به گزارش شیعه آنلاین، رييس مرکز تحقيقات اسلامي مجلس شوراي اسلامي "اجتناب از دعوت یکدیگر به اهتداء"، "تمرکز بر مشترکات علمی"، و "رعايت انصاف و احترام در قبال یکدیگر" را سه اصل لازم الرعايه براي تنظيم مناسبات و ارتباط سازنده ميان علماي شيعه و سني ذکر کرد.